خوانده دعاى خليفه گفت و امامت كرد و چند روز بوده ناگاه خبر آمد كه سلطان اويس از بغداد مىآيد و امير مبارز الدين را منجمان گفته بودند كه ترا از جوانى ترك چهرهء بلند بالا ملالت عظيم رسد و او اين صفات را حليهء سلطان اويس دانسته به غايت متوهم شد و ندانست كه اين اوصاف شاه شجاع است . فىالجمله از تبريز نهضت فرموده تا اصفهان جايى توقف ننمود و مىگفت در عراق لشكر سنگينى مرتب ساخته بازآييم و در راه به كنايت تخويف بعضى نموده به ميل كشيدن و كشتن تهديد مىداد چنانكه فرزندان جازم شدند كه ايشان را از پدر ملالى مىرسد .
و در اين سال ، سنهء 759 ، جماعت سربداريه اميرزاده لطف الله را كه حاكم ايشان بود از ميان برداشتند [ و پهلوان حسن دامغانى كه ساكن قريهء باشتين بود به سردارى قبول كردند و مدت حكومت اميرزاده لطف الله « 1 » دو سال بود ] « 2 » و پهلوان دامغانى تا به دامغان و استراباد ضبط كرد و قلعهء شماسان را عمارت نموده ابو بكر نامى را آن جا بازداشت و به فيروزى و بهروزى عازم سبزوار گشت .
وقايع سنهء ستين و سبعمائه واقعهء كشته شدن امير عادل غزغن
امير هزارهاى بود قتلق تمور « 3 » نام كه خواهر خاتون امير غزغن در حباله داشت و او به جهت پيوند ، گستاخانه طلب حكومت ايل بور الدابيه « 4 » كرد و امير ، جهت آنكه مردم تصور روى ديدن نكنند ملتمس مبذول داشت و آن ناپاكزادهء بد اصل كينه در دل گرفته روزى كه امير غزغن در سالى سراى به قوشلامشى سوار گشته بود ، قتلق تمور در حالت
هامش
( 1 ) . ك : حكومت لطيف الله .
( 2 ) . س : ندارد .
( 3 ) . ك : قلقيتمور .
( 4 ) . س : بور الدائيه - ك : بو الداسه .