مىشدند اخى جوق خبر يافته و لشكر مرتب ساخته چون جناب مبارزى از سلطانيه گذشت ، اخى جوق با سى هزار سوار و پياده استقبال نمود و در ميانه هر دو لشكر به هم رسيدند . جناب مبارزى شاه شجاع را در ميمنه بازداشت و شاه محمود در ميسره علم ظفر برافراشت و خود در قلب ايستاده شاه يحيى كه هنوز در سن پانزده سالگى بود و ملازم داشت . چون صفها راست شد ، جناب مبارزى فرمود كه هر مرد سه چوبه تير اندازند « 1 » . از قضا تيرى بر علمدار اخى جوق آمده هلاك شد و علم خسبيد . دست راست اخى جوق دست چپ امير مبارز الدين را از جاى برداشته در عقب قلب آمدند و امير مبارز الدين را در ميان گرفتند و جناب مبارزى و شاه يحيى داد مردى داده تبارزه گريختند و شيارزه « 2 » غالب آمدند و سرداران سپاه اخى جوق بعضى كشته و جمعى گرفتار شدند . « 3 » اما آغروق شاه محمود به تاراج رفت و شاه شجاع و شاه محمود در قفاى هزيمتيان تا نخجوان رانده و چند روز آنجا به عشرت گذرانده بازآمدند و جناب مبارزى فرزندان را به سخنهاى نامناسب رنجانيده جلد وى فتح به نام شاه يحيى به اطراف فرستاد و ميان پدر و فرزندان آغاز عداوت شد .
نظم
درخت تود از آن آمد لگدخوار * كه دارد بچهء خود را نگونسار
كسى بر ناربن كى زد لگد را * كه تاج سر كند فرزند خود را
و جناب مبارزى به تبريز رفته اكابر و اشراف و محترفه و اصناف استقبال نموده شرايط نثار و پيشكش به جاى آوردند و روز جمعهء اول خود به بالاى منبر رفت و خطبه
هامش
( 1 ) . ايضا : و حمله كنند .
( 2 ) . تبارزه به معناى تبريزيان و شيارزه به معناى شيرازيان است .
( 3 ) . جامع التواريخ حسنى : « دومير كه گريخته پيش اخى جوق رفته بودند دستگير شدند و پيش امير مبارز الدين آوردند و به دست خود مقتول كرد » ( رك : تاريخ محمود كتبى ص 58 ) .