تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مطلع سعدين ومجمع بحرين ( فارسى ) — صفحة 318

مساهمون:

ص٣١٨
سرش از تن بازنكنند بازنگردند ، غافل از آن‌كه العبد يدبر و الله يقدر و ملك معز الدين حسين آگاه شده و لشكرها جمع آورده مستعد حرب و قتال به استقبال رفت . دو سپاه جنگجوى كينه‌جوى روى به هم آوردند . باد پايان چون عمر سبك‌رو به سرعتى كه شهسوار و هم دو اسبه به گرد آن نرسد و باز بلندپرواز در هواى آن طيران بازماند روان شدند و در راه سرخس به منزل فرامرزان اتفاق ملاقات افتاد . از جانبين ميمنه و ميسره و قلب و جناح آراستند . هنگام موازات صفين و محاذات فئتين ، نخستين كسى كه در ميدان تاخت آن دو امير بودند از غايت حرص جنگ پيوند از حيات بريده و از كمال شره به كارزار با اجل پيوستگى جسته . تيغ انتقام آخته و دو اسبه به جانب خصم تاخته . زبان زمانه بر ايشان مىخواند : مصرع
به پاى خود به بلا مىروى زهى سروكار
دست اجل گريبان امل گرفته مىدوانيد تا هر دو را به قتل‌گاه رسانيد . چون نزديك صف ملك حسين رسيدند ، از غرايب اتفاقات و عجايب حالات دو تير قضا از صف ملك آن دو امير را به مقتل آمد و ديگر هيچ آفريده را آفتى نرسيد . نظم
نه خاكى به خون كسى آغشته شد * نه يك مور در زير پا « 1 » كشته شد
و آن دو امير زود مير و اندك بقا گشتند « 2 » و ملك معز الدين را بىزيادت مشقتى صبح
هامش
( 1 ) . ف : زير پى - در حبيب السير نيز « پى » آمده است و در ظفرنامه شرف الدين على يزدى . ( 2 ) . حبيب السير ( به اختصار ) : « شيخ محمود نامى كه در جنابد ( گناباد ) اقامت داشت به شيدو زرق ستلمش را مريد و معتقد خود ساخته بود . ستلمش در وقت توجه به جنگ ملك نزد آن شيخ زراق رفته مشورت نمود . محمود گفت هرگاه تو با ملك در مقام مقاتله آئى من دروازه هزار مرد سبزپوش از لشكر غيب به امداد تو خواهم فرستاد . » جزء دوم از مجلد سوم ص 383