جمعى در عقب تا مراغه فرستاده كسى را نيافتند و سلطان به زحمت تمام از عقبهء سنتاى گذشت و اخى جوق در تبريز ظلمى چند كرده و لشكرى مرتب ساخته قصد غارت كردستان كرد و كردكان اتفاق نموده و اخى جوق را كارى ميسر نشد و مطلوب حاصل نگشت .
ذكر محاربت ملك معز الدين حسين با امير محمد خواجه اپردى و امير ستلمش بيك [ مولاى ] « 1 »
ملك معز الدين حسين چون از ملازمت امير غزغن بازآمد و بر سرير دولت متمكن شد ، هر سال لشكرى به قهستان مىكشيد و با ستلمش بيك كه قهستان در تصرف داشت جنگ مىكرد و ملك حسين اكثر غلبه مىكرد . ستلمش بيك ، از تغلب ملك ، پناه به امير محمد خواجه اپردى « 2 » برد كه حاكماند خود و شبرغان و حدود بلخ تا آب آمويه بود و او نيز از ملك حسين خاطرى به غايت آزرده داشت . چون ايشان با هم دوستان بودند و با ملك دشمن . به حكم الجنسية علة الضم ، لشكرها ترتيب داده امير محمد خواجه از جانب آمويه به حدود باد غيس درآمد و امير ستلمش از طرف قهستان رسيده « 3 » به هم پيوستند و از غرور و پندار و لشكر بسيار ، چنان مقرر كردند و در خيال مصور و مخمر داشتند كه هرجا چشم ايشان بر ملك افتد حمله كنند و تا
هامش
( 1 ) . ف : ندارد - امير مولاى پدر امير عبد الله است و او پدر ستلمش بيك .
( 2 ) . در نسخهء ف ، زير نام امير محمد خواجه اپردى با خطى به رنگ سرخ نوشته شده : « پدر زنده حشم است كه در احوال امير تيمور مذكور خواهد شد . »
( 3 ) . در حاشيه نسخه ف ، س : « در وقتى كه امير ستلمش بيك از قهستان روان شده به ولايت خواف درآمد با امير قوام الدين سنجانى قدس سره كه از كبار مجذوبان صاحبدل بود ملاقات كرد .
اظهار شكايت از ملك كرد . امير قوام الدين در اثناى سخنان فرمود كه آن غورى كافركش را مىگويى . امير ستلمش كوفتهخاطر شده خواست كه او را رنجاند . جمعى مانع آمدند و عاقبت همان شد كه آن ولى فرمود . منه منه .