قصد بالا كرد و به جائى رسيد كه با موزه مجال گام زدن نماند . موزه را از پاى انداخته با گرز گرانسنگ سبكروى به در قلعه آورد و اهالى قلعه دفع آن سيل انتقام را به سنگ باران پيشآمدند و موج آن درياى آشفته را به كوهپارهها پس نشانيدند . زخمى مولم به روى شاه مظفر رسيد و همچنان به رفتن اصرار مىنمود . يكى از خواص جرأت نموده گفت :
نظم
تو خود يك سوارى و گرز آهنى * به سائى به سوهان اهريمنى
به هزار افسون او را به معسكر همايون آوردند و مردم قلعه چون مرغ روح را در منقار « 1 » عذاب ديدند شفعا برانگيخته خضوع و مسكنت معروض داشتند . مضمون آن كه موكب همايون يك دو فرسنگ پس نشيند تا ما خيل و حشم و متعلقان را از روى فراغت به خانهها بنشانيم و عزيمت خاكبوس نمائيم . جناب مبارزى يك منزل پس « 2 » تر نشست . ايشان چون از ضيق النفس محاصره خلاص يافتند گردن تمرد و عصيان برافراشته چهرهء بىآزرمى سرخ كردند و پاى از محل نزاع فراپيش نهادند و چون جناب مبارزى بر اين مكيدت اطلاع يافت ، جمعى كه وسيلت اين حيلت شده بودند و همچنان در قيد اسار بودند جمله را شربت هلاك چشانيد و به واسطهء آنكه هوا روى به گرمى آورده بود آن مهم را چند روز توقف فرموده به جانب كرمان معاودت نمود . « 3 »
ذكر احوال ملك اشرف
ملك اشرف برادر خود مصر ملك را در قفص « 3 » آهنى كرده يحيى جاندار و خواجه
هامش
( 1 ) . در نسخه ف ، زير اين كلمه آمده است : چنگال اولى
( 2 ) . ك : بستر
( 3 ) . ك : قفس آهنين - ف : قفص آهنى .