پهلوان غافل ، ناگاه صباحى سپاه شيراز گرد شهرستان سيرجان درآمدند و چون پهلوان مجال مقاومت نداشت با مخصوصان در قلعهء بالا متحصن شد . لشكر شيراز آتش تاراج در محلات زده دود از خان و مانها برآوردند . خلايق روى به قلعه آورده هزار آدمى بل زياده در زير دست و پا هلاك شدند . پدر به جگرگوشهء نازنين مىرسيد و چهرهء دلربايش به خون آغشته مىديد مجال آنكه دستگيرى كند نبود . پاى بر سر او نهاده مىگذشت و عاشق مهجور محبوب منظور را زلف پريشانش به خاك مغبر « 1 » مشاهده مىنمود فرصت آنكه استخبار حالى كند نه . قصهء من نجا برأسه فقد ربح مىخواند و تجاوز مىفرمود . « 2 » لشكر به پاى قلعه رسيده ديدند كه پاى حادثه بر سطح بام او نمىرسد و قران انجم از فرود برجش احساس مىافتد . اميد از فتح الباب برداشته عنان به صوب كرمان انعطاف دادند و در بهر امجرد خبر يافتند كه امير مبارز الدين محمد از لشكر اوغانى و جرمائى و اعراب و احشام و نوكران خاصه سپاهى آراسته كه نوك شمشير خونريزشان چون غمزهء خوبان در دلها قرار گيرد و پيكان كوهگذارشان چون تير مژهء دلبران عقل از دماغها ربايد و در ظاهر كرمان منتظر است .
اركان دولت امير شيخ ابو اسحق صواب آن ديدند كه سخن مصالحه در ميان آرند .
حضور امير ظهير الدين ابراهيم صواب التماس كردند و او پيش شيرازيان رفته ايشان را به هرگونه تعبير تغيير ( ؟ ) بسيار كرد و مصلحت چنان ديد كه نادرهاى كه صادر شده به لطايف عذرخواهى از ميان برداشته به جانب شيراز مراجعت افتد . امير شيخ ابو اسحق را اين صورت ملايم طبيعت افتاده عنان عزيمت به صوب شيراز معطوف ساخت و امير ابراهيم با ايشان مواضعه كرده از جانب مبارزى استجازه نموده بر عقب رفته در شيراز وزارت يافت و مقاليد امور و مطالب جمهور در كف كفايت او بود . مداخل فوايد
هامش
( 1 ) . ك : معبر . مغبر به معناى خاكآلود است .
( 2 ) . يعنى مىگذشت