ظلمات رزمگاه جستندى ، به ظاهر شهرستان بم نزول كرد . اخى شجاع الدين چون شهر و قلعه را به جمعى مشحون يافت كه صف قتال را چون خنجر [ آفتاب ] « 1 » مىشكافتند و فوجى ملازم داشت كه چون خسرو شيرسوار گردون حشم ستاره را منهزم ميگردانيد صف قتال آراسته در مقام مقاومت آمد . چون سفير تير به زبانآوران خنجر و شمشير بدل شد و قلاب نيزه در دامن زره چون چنگل شاهين به سينهء دراج آويخت ، در حال عقاب رايت جناب مبارزى به جناح فيروزى در پرواز آمد و تباشير صبح نصرت دميدن گرفت . اخى شجاع الدين ، چون از مبداء حال دليل عجز و ضعف مشاهده كرد ، كشفوار سر در درون شهر كشيد و چون سنگپشت ، پشت استظهار به قلعه و كوه باز نهاد و سپاه مبارزى چون حلقهء خاتم حوالى خطهء بم در زير نگين آوردند و شاه شرف الدين مظفر با لشكر فراوان از جانب كرمان رسيده به ملازمت پدر مستعد شد .
اخى شجاع الدين هرچندگاه ناگاه از گوشهاى بيرون مىتاخت و از دلاوران خود تنى چند را در عرصهء هلاك مىانداخت . هر نوبت كه چون غمزهء خوبان تيغ مىكشيد چون سر زلف بتان شكسته و پريشان بازمىگرديد و هرگاه كه چون خيل بهار پيكان شركت غنچه مثال برافروخت چون گل از باد صبا سر بينداخت .
جناب مبارزى فرمود تا آب در خندق اندازند و فصيل را با زمين هموار سازند و آن طوايف به لطايف حيل نوبت اول مجارى آب گردانيده ثانيا طوفان بلا چنان بالا گرفت كه به تدبير دفعپذير نبود و به حكم بلغ السيل الزبى « 2 » موج حادثه بدان صفت استيلا يافت كه انديشهء به منع آن محيط نمىشد و شهر بم چون گوى زمين در ميان آب مانده مانند كشتى سرگردان در لجهء عمان بود . عاقبت فصيل از پا درآمده اما هنوز به
هامش
( 1 ) . ك : آبدار
( 2 ) . زبى جمع زبيه است . زبيه چند معنى دارد يكى « بلندى كه معمولا آب آن را فرونمىگيرد . بلغ السيل الزبى يعنى سختى كار به نهايت رسيد .