قطعه
ز هجرت نبوى رفته هفتصد و چل و چار * در آخر رجب افتاد اتفاق حسن
زنى چگونه زنى خير خيرات حسان * به زور بازوى خود خصيتين شيخ حسن
گرفت محكم و مىداشت تا بمرد و برفت * زهى خجسته زنى خايهدار مرد افكن
و سر آن سخن ، كه بر خفيات امور و مشكلات اسرار وقوف توان يافت و به احوال مكر زنان و نابكارى و بىوفائى ايشان علم محيط نشود ، آشكارا گشت و شبى كه خاتون اين حركت [ كرد ] « 1 » صباح از وهم گريخته به حمامى رفت و هركه خبر داشت متفرق شد و دو شبانروز پنهان ماند و از سياست شيخ حسن ، ديار را در آن خانه مجال گذار نبود . امرا خادمهاى طلب كرده فرستادند تا [ بازداند ] « 2 » كه امير بيرون مىآيد .
خادمه در خانه رفته غير شيخ حسن كه مرده افتاده و بالش بر دهن نهاده كسى را نديد .
روز سيم ، اتباع شيخ حسن آگاه شده آن قحبهء نابكار را با قاتلان به دست آوردند و به زارى زار كشتند و اجزاى خاتون را به سر كارد مىبريدند و مىخوردند .
و حكايتى غريب منقول است يعنى روزى كه شبش اين واقعه وقوع يافت ، امير شيخ حسن از مولانا فخر الدين جارپردى كه سرآمد علماى تبريز بود سؤال فرمود كه اگر اعدا شخصى را ناگاه فروگيرند و او را مجال گفتن كلمهء توحيد به زبان و به دل نيز نباشد آن شخص مسلمان مرده باشد ؟ مولانا فرمود كه پيشتر نيت بر مسلمانى داشته به حكم الاعمال بالنيات هر آينه مؤمن باشد . قاضى مظفر الدين شاه قزوينى در تاريخ او
هامش
( 1 ) . ف ندارد
( 2 ) . ك : بار دادند