شكافته سرها چون گوى در معركه در دست و پاى خنگان چوگانى افتاد و از امواج درياى مصاف و افواج كشتگان در اطراف صورت فزع اكبر و نمودار دشت محشر مشاهده شد و سر
هُنالِكَ ابْتُلِيَ الْمُؤْمِنُونَ وَ زُلْزِلُوا زِلْزالًا شَدِيداً
« 1 » معنى خويش آشكار كرد .
نظم
ز هر سو كشته چندانى بپيوست * كه راه جنگ بر لشكر فروبست
زمين از خون مردان موجزن گشت * سپرها خشت و جوشنها كفن گشت
تن از اسب و سر از تن سرنگون شد * فلك دريا زمين صحراى خون شد
در ابتدا لشكر امير وجيه الدين مسعود غالب آمده بسيارى از لشكر هرات به قتل رسيد . چنانچه از ثقاة منقول است كه از لشكر ملك كه دهجات و صدجات و هزارجات بودند بعد از فتح احتياط رفته از هيچ دهجهاى نبود كه كسى به قتل نرسيد . در چنين حالتى ملك متحير مانده بر سر پشتهاى راند و فرمود تا نقارهها كوفتند و علمها بر پاى كرده ياران خود را دل مىداد كه يك بار ديگر به موجب الامور بخواتيمها حمله كنيم .
نظم
تا قبضهء شمشير [ كه ] « 2 » پالايد خون * تا آتش اقبال [ كه ] « 1 » بالا گيرد
و قرب سيصد سوار پيش ملك جمع آمدند . امير مسعود را نظر بر ايشان افتاد با آن كه اكثر لشكر او به اولجه مشغول بودند متوجه ملك معز الدين حسين شد و شيخ حسن در عقب او . ناگاه شخصى ، هم از ايشان ، شيخ حسن را زخمى زده هلاك ساخت و شيخ حسن امير مسعود را گفته بود كه اگر مرا واقعه پيش آيد زينهار توقف نكنى . چون امير
هامش
( 1 ) . سورة الاحزاب 11
( 2 ) . به جاى [ كه ] در نسخهء آمده : تو