ملتمس محصور مىشناخت ، مولانا شمس الدين را گرفته به نزد امير محمد روان ساخت و امير محمد مظفر اعتماد ننمود . « 1 » سلطان شاه جاندار را با سه هزار مرد روان ساخت و ملك اشرف ابرقوه غارت كرد و اسير گرفته متوجه شيراز شد و امير شيخ ابو اسحق خبر يافته به استعداد مقاومت قيام نمود و ملك اشرف به يك منزلى شيراز رسيده عرب جاندار نوكر « 2 » امير شيخ حسن كوچك از جانب تبريز رسيده در گوش ملك اشرف سخنى گفت . ملك اشرف دستارچه بر روى نهاد و در گريه شد . امير ياغى باستى پرسيد كه سبب گريه چيست گفت برادرم شيخ حسن را خاتون او عزت ملك قصد كرده است و شرح اين سخن خواهد آمد ان شاء اللّه .
چون ياغى باستى و ملك اشرف بر اين حال وقوف يافتند - اگرچه بالحقيقه شادمان گشتند - اما زبانى اظهار ملالت كرده در عزيمت شيراز متردد شدند .
امير اشرف ميل تبريز داشت و امير ياغى باستى عزم شيراز . به ترغيب ابراهيم صواب كه از اكابر شيراز بود ، ملك اشرف گفت امر كلى مهم تبريز است . اگر به اين جزئيات ملتفت شويم آن از دست رود . عاقبت ياغى باستى را نيز ميل تبريز شد و سلطان شاه جاندار و ابراهيم صواب متوجه يزد شدند .
و بقاياى اين قضايا و شرح قتل امير شيخ حسن چوپانى در وقايع سنه اربع و اربعين و سبعمائه به [ تقرير و ] « 3 » تحرير پيوندد . انشاء الله وحده العزيز .
ذكر محاربهء امير وجيه الدين مسعود سربدار با ملك معز الدين حسين و قتل شيخ حسن جورى
چون احوال امير وجيه الدين مسعود و شيخ حسن جورى در سبزوار و نيشابور به
هامش
( 1 ) . ك : اعتماد نمود
( 2 ) . س : از نوكران
( 3 ) . س : ندارد