مسعود شاه به بغداد رفت و امير شيخ حسن بزرگ رعايت بسيار نموده سلطان بخت دختر دمشق خواجه خواهر دلشاد خاتون را به او داد و امير ياغى باستى را به اسم امارت مقرر گردانيده ايشان را به جانب شيراز فرستاد و پيش از آنكه ايشان آيند ، قضيهء پير حسين و ملك اشرف واقع شد . امير جمال الدين شيخ ابو اسحق مملكت فارس را ، به واسطهء تعلقات مالى و ملكى ، ملك خود مىدانست و شيرازيان مسعود شاه را حاكم مىدانستند و رجوع مهمات با مسعود شاه بود . چون او در صحبت ياغى باستى نبودى كسى مهم به ياغى باستى رجوع ننمودى . اين معنى او را دشوار آمده « 1 » ناگاه مسعود شاه را به قتل آورد و امير شيخ ابو اسحق به موجب فرمودهء برادر عازم گرمسير شبانكاره بود .
در نواحى شيراز ، خبر قتل شنيده بازگشت و به شهر آمده مردم شهر دو گروه شدند و مدتى جنگ قايم گشته فيصلى پديد نمىآمد و گروه انبوه به قتل رسيدند و اهل سلامت و گوشهنشينان از دست اوباش در زحمت بودند و خويشان و دوستان در يك شهر با هم محاربه مىكردند و خرابى تمام به احوال شيراز راه يافت . عاقبت ابناء اينجوييه مدد از كازرون طلبيده امير ديلم شاه كه سردار آن طرف بود آمد و به اتفاق ياغى باستى را از شهر بيرون كردند و ياغى باستى در عراق عجم به ملك اشرف ملحق شد و چون هر دو از شيخ حسن كوچك متوهم بودند به خدمت امير شيخ حسن بزرگ پيوستند و در بغداد ميان ايشان اتحاد تمام حاصل شد و آنجا به خرمى گذرانيدند .
ذكر ملك اشرف بعد از آنكه از شيراز معاودت نمود
چون ملك اشرف از تسخير مملكت فارس مأيوس گشت خواست كه در
هامش
( 1 ) . ذيل جامع التواريخ : « هرچند جلال الدين مسعود شاه امير ياغى باستى را خدمات پسنديده مىكرد و خود را پيش او چون نايبى مىدانست . اما او از نخوتى كه لازمهء ذات مغول است در شيراز خود را مهمان و مسعود شاه را صاحب مكان جايز نمىديد . قاصد جان او شد . »