نظم
بسا دولت كه آيد بر گذرگاه * چو مرد آگه نباشد گم كند راه
قضاى نازل امير پير حسين را از آن انديشهء ناصواب گردانيده گفت ما را به آن طرف اندك وحشتى در ميان است . خاطر به موافقت او قرار نمىگيرد . فى الجمله در همان شب ، با خواص و خدم و روى پوشيدگان حرم ، عازم تبريز شد ، به اميد آنكه امير شيخ حسن كوچك كه ابن عم او بود ، معاونت نمايد و امداد فرمايد .
چون به سلطانيه رسيد و امير شيخ حسن از تجبر و تكبر او رنجيده خاطر بود به روباهبازى او را خواب خرگوش داده خواجه غياث الدين محمد كرمانى و عماد الدين سراوى كه وزير بودند به استمالت او به سلطانيه فرستاد و خود متعاقب رسيده او را گرفت و او را ميان شربت زهرآميز و شمشير خونريز مخير گردانيد . پير حسين سم قاتل اختيار كرد .
نظم
هم آنجا پر طاوسى بينداخت * جهان از فر كاوسى بپرداخت
اكثر اركان دولت او متوجه يزد و كرمان شدند . ازجمله ، امير ظهير الدين ابراهيم كه جامع بين الرياستين و جايز بين الكياستين بود و با جناب مبارزى قواعد بندگى ثابت داشت به دولت ملازمت رسيد . امير محمد مظفر تعظيم و اكرام و توقير و احترام نموده منصب وزارت به جانب او تفويض فرمود و مولانا ركن الدين هروى ، كه از مقربان امير پير حسين بود و از ناظمان در بلاغت به وفور فصاحت مستثنى ، ملازم جناب مبارزى شد و او را در مدايح امير محمد قصايد غراست و در نكوهش امير شيخ ابو اسحق مقطعات دارد .