مذكور گشت ، پادشاه طغاتيمور خان به دفع ايشان لشكرى ترتيب داد . برادرش امير شيخ على را از مازندران به جانب سبزوار فرستاد و امير مسعود و شيخ حسن آگاه شده مردان شيردل و گردان صف گسل جمع آوردند و به استقبال رفته از طرفين صفها كشيده ميمنه و ميسره آراستند و چون زنبور زخمآلود در يكديگر افتادند . تنور جنگ تفتان شد و آتش حرب بالا گرفت . شعلهء برق سنان بر اوج آسمان رسيد . دلهاى مردان لرزان و ارواح از تنها گريزان شد . سنان به جانستانى مشغول و ناوك به دلربايى در كار كارزارى كردند كه شرح آن جز به مشاهده راست نيايد و بيان آن معاينه در تقرير نگنجد . چندان خون يكديگر ريختند كه [ بساطى ملمع و فرشى ملون ] « 1 » در آن معركه پيدا شد .
نظم
چنان بريخت خنجرشان خون يكديگر * كاجزاى خاك تا به ثرى جمله برنم است
امير شيخ على به نفس خود كوشش بسيار نمود .
مصرع
چون سعادت نبود كوشش بسيار چه سود
پيكر جوشنهاى فرنگى از زخم تير چون زرهء داودى شده و عيبههاى زره از زخم گرز گران چون بگتر دربندى يك پاره گشت . در اين حال ، تيرى بر مقتل امير شيخ على گاون آمد و از اسب درافتاد . از طرفين بر سر او تاختند و در يك ساعت ، قرب هزار دلاور در خاك و خون غلطيدند . لشكر تركان منهزم گشت و سربداران درپى رفته غنيمت بسيار به سبزوار بردند . آوازهء ايشان به اطراف عالم منتشر شد . اكابر و اشراف خراسان طوعا و كرها مثال امير وجيه الدين مسعود را امتثال نمودند . كار سربدارى بالا گرفت و ايشان را در و درگاه و پايه و دستگاه پيدا شد تا به حدى كه داعيهء تسخير
هامش
( 1 ) . س : بساط ملمع و فروش ملون