از زخم تير بيفتاد . اسبى ديگر سوار شده حمله كرد . نكودريان به يك بار چنان تيرباران كردند كه ابر را از حيا عرق از چهره روان شد و باران آذارى از شرم [ آب ] « 1 » گشت . سپر كه دعوى سخترويى مىكرد چون گل از باد صبا سپر بينداخت و زره كه چون چشم تركان شوخ چشمى مىنمود ، چون زلف مشوش خوبان پريشان حال گشت . چنانچه هفتاد تير به جوشن خاص و بارگى جناب مبارزى رسيده بود . در آن حال چند حمله متعاقب بر ايشان پيمود و از شرار تيغ عدو شكار ستاره در روز به آن اشرار نمود . نوروز كه روى رزمهء آن گروه بود از بارهء كوه پيكر به خاك مذلت افتاد و از تاب جملهء جهانسوز به باد رفت . نكودريان رو به هزيمت نهادند و امير مبارز الدين قرب ده فرسنگ در عقب ايشان تا گلوگاه بافق تاخت و رايت جلادت ايشان را نگونسار ساخت و سپاه شام بر لشكر نيمروز تاختن آورد و از كمينگاه ظلام تيغ انتقام بر شاه باختر كشيد . امير مبارز الدين محمد مراجعت نموده مظفر و منصور به خطهء يزد آمد و سرهاى مقتولان با جمعى اسيران به اردو فرستاد و سلطان ابو سعيد بهادر خان تشريف خسروانه و انعام پادشاهانه با مثال ايالت ارزانى داشت و بقية السيف نكودريان با دل مجروح و كدام دل .
مصرع
يك قطرهء خون بود و هزار انديشه
به مخيم خويش رفتند و مشورت نموده قرار دادند كه جمعى مردان مرد و دليران صف نبرد ناگاه بر مبارز الدين محمد زنند و دستبردى نمايند . بدين عزيمت چهار صد سوار چون گيو نيزهگذار و گودرز روزگار مىگفتند :
نظم
برو تا نبرد دليران كنيم * در اين رزمگه رزم شيران كنيم
هامش
( 1 ) . ك : روان