تنمر نمايد . اما پاى توقف بر جاى نمانده قدم صبر برقرار نتوانست داشت . با اتباع و اشياع روان گشت . زمانهء غدار و فلك ناسازگارش .
نظم
ز خان و مان به طريقى جدا فكند كه عقل * در او بماند به حيرت سپهر اعلى را
خاندانى كه از ديرباز مستقر سرير پادشاهى بود در سر يك بىخردى شد و دودمانى كه مدتى مديد شمع سلطنت مىافروخت بدين جزوى حركت به تندباد حوادث فرونشست و وصول اين خبر به اردوى اعلى موجب مزيد عنايت شد دربارهء امير مبارز الدين محمد .
و در خلال اين احوال جمعى نكودريان از خراسان به جانب فارس « 1 » به راه بيابان حركت نموده بودند و طريق مستقيم بر آينده و رونده فروبسته و بر خلاف طاعت پادشاه بر سر راه بىراهى نشسته
نظم
به دزدى و سالوسى و رهزنى * نمودند مردى و مرد افكنى
جناب مبارزى چون از اين حال آگاهى يافت به دفع شر آن ملاعين شتافت و اين اول مصافى بود كه او را با آن مخاذيل روى نمود و سن او به هژده رسيده و از جام ايام درد و صاف مصاف نچشيده . از امراى آن طايفه نوروز نام سرآمد ميدان شجاعت و مشاراليه مضمار جلادت بود با مردانى كه هريك را دعوى رستم در خيال و داعيهء اسفنديار در پندار ، به سر راه يزد در راه مهر يجرد به موضع حوض عبد الملك ، در شهور سنه ثمان عشر و سبعمائه تلاقى فريقين اتفاق افتاد . در حال غبار معركه نقاب چهرهء ماه شد و خاك رزمگاه توتياى ديدهء خورشيد گشت و در اين ولا اسب امير محمد
هامش
( 1 ) . ف ، ك : جانب فارس