حسن جورى را كه او و اكثر مردم آن ولايت معتقد او بودند از بند بيرون آورده مقتدا سازد و خود لشكركشى كند . بدين عزيمت با چند سوار متوجه حصار يازر شد و جنابش را بيرون آورده صورت حال باز نمود و التماس قبول آن كار فرمود و گفت اگر قبول كنى و اگر نكنى ، منازغان چون دست يابند مرا و ترا زنده نگذارند . شيخ حسن موافقت نموده به سبزوار آمدند و جماعت مريدان شيخ حسن كه ايشان را درويشان و گوركان ( ؟ ) نيز گويند و در سر ، سر از گريبان عصيان مخالفان برآورده بودند و پنهان آستين نقض پيمان و هدم بنيان رعيتى باز ماليده و مدتها انتظار فرصت آن روز كشيده به يك بار از گوشهها بيرون آمده هر روز آثار هيبت و سياستشان در دلها مزيد تمكن مىيافت و هر ساعت ، « 1 » ساحت ولايت سعت و بسطت مىگرفت و امير وجيه الدين مسعود و شيخ حسن مردم خود را ترغيب مىكردند كه آلات حرب مرتب سازند و به اندك زمان لشكرى چنان جمع شد كه هريك در مقام تصلف و جلادت خود را كم « 2 » از رستم دستان و سام نريمان نمىدانستند .
نظم
به گه وقفه يك به يك صفدار * به گه حمله سر به سر صفدر
چرخ از بيم تيغشان به فزع * مرگ از نوك رمحشان به حذر
با لشكرى چنين ، عازم نيشابور شده مسخر ساختند و مردم ارغون شاهى پيش محمد بيك به طوس گريختند و در آن زمان طغاتيمور خان در عراق [ بود ] و كسى را قوت ايشان نبود . قوى شدند و امير محمد بيك قاصدى پيش شيخ حسن فرستاد .
مضمون آنكه امير مسعود مرد سپاهى است . اگر او را داعيهء سردارى باشد بعيد نيست .
هامش
( 1 ) . ك : ساعت به ساعت
( 2 ) . ف : كمتر از