خلق معاش مىكردند و به كسب و حرفه انتعاش مىنمودند .
القصه شيخ حسن به عراق رفته مراجعت نمود و تا بلخ رسيده به هرات آمد و به خواف و قهستان و مشهد و نيشابور بازآمده خلقى بسيار تبع او شدند و امير عز الدين سوگندى كه [ مشهور نيشابور بود ] « 1 » با او موافقت نمود و شهرت شيخ حسن به آنجا رسيد كه حكام را وهم شد كه او خروج خواهد كرد . امير ارغون شاه جاونى قربانى پدر محمد بيك و على بيك او را گرفته به قلعهء طاك كه طاق هم گويند به ولايت يازر فرستاد و اين احوال در زمان سلطنت طغاتيمور خان بود كه امور پادشاهى واهى شده هرج و مرج مشاهده مىرفت .
ذكر ابتداى خروج سربداريه و حكومت ايشان در ممالك خراسان
امير عبد الرزاق از اكابر ولايت بيهق بود . در قريهء باشتين ، « 2 » كه اكثر آنجا مريد شيخ حسن بودند ، او را با عاملى كه رئيس بود نزاع شده رئيس به قتل آمد و امير عبد الرزاق به فرط تهور و فتنهانگيزى ممتاز بود و به وفور تهتك و خونريزى مستنثنى . با اصحاب خود مشورت كرده چون اختيار از دست رفته بود اتفاق كردند كه اختيار خود از دست ندهند . مردم آن نواحى به جلادت و مردانگى و شجاعت و فرزانگى ضرب المثلاند . جمعى از جوانان كه هريك را خيال رستمى در دماغ جا گفته و داعيهء خانه كنى افراسياب در ضمير نقشپذير شده بر خود گرد كرد و ايشان [ او ] را به سردارى قبول كردند و اين حال دوازدهم شعبان سنه سبع و ثلاثين و سبعمائه بود و مدعى ايشان آنكه جمعى مسلط شده ظلم مىكنند . اگر خدا ما را توفيق دهد رفع ظلم و دفع ظالمان كنيم و الا سر خود بر دار اختيار داريم و تحمل جور و ستم نداريم . چون
هامش
( 1 ) . س ، ك : [ مشهور به نيشابور بود ]
( 2 ) . س : پاشتين