ممالك بر خواجه شمس الدين زكريا مقرر داشت و زمستان به بغداد رفته بر ولايات عراق عرب و ديار بكر و خوزستان روان شد و از معظمات واقعات اين سال خروج سربداريه است و چون ذكر ايشان در اين كتاب چند موضع واقع خواهد شد ، مناسب نمود شرح احوال ايشان كردن و بزرگانى كه به عز مطالعه مشرف گردانند شرف اصلاح دريغ ندارند
فَمَنْ عَفا وَ أَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ
« 1 »
ذكر جماعت سربداران و ابتداى حكومت ايشان و جماعت شيخيان جوريه
نقشبندان طراز آثار و ناظمان جواهر اخبار به مواقف وقوف و مشاعر شعور مىرسانند كه مبداء تباشير صبح اقبال و مظهر لمعان هلال جلال طايفهء سربداريه و شيخ و مقتداى ايشان آن بود كه در ممالك مازندران درويشى پاكيزه روزگار بود شيخ خليفه نام . در ابتداى حال به طالب علمى مشغول بودى و حفظ كلام اللّه كرده قرآن درست خواندى و علم فراست دانستى . ترك تحصيل كرده مريد « 2 » شيخ بالو زاهد شد كه در آمل مىبود . بعد از مدتى ارادت او نقصان يافته به سمنان رفت و به خدمت [ شيخ بزرگوار ] شيخ ركن الدين علاء الدوله قدس سره رسيد . « 3 » روزى شيخ از او پرسيد كه چه مذهب دارى . گفت آنچه من مىجويم از اين مذاهب اعلاست و از سمنان به خراسان آمده در بحرآباد به صحبت خواجه غياث الدين هبة اللّه الحمويى رفت . آنجا نيز مقصود او حاصل نشد . به سبزوار درآمد . در مسجدى ساكن گشت . قرآن به آواز بلند خوش خواندى . مردم بسيار معتقد و مريد او شدند و فقها انكار نموده از نشستن [ در مسجد ] « 3 » منع مىكردند . شيخ خليفه به سخن ايشان التفات نمىكرد و آن جماعت
هامش
( 1 ) . سورة الشورى 42
( 2 ) . ك : مريد شيخ بزرگوار شيخ با او
( 3 ) . ك : ندارد