تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مطلع سعدين ومجمع بحرين ( فارسى ) — صفحة 119

مساهمون:

ص١١٩
قاعده كند و مطلوب كلى غيبت حضورش و هرچند حكومت خراسان منصب شاهزادگان و امراى بزرگ بود ، نارى طغاى را آن كار سخت مىآمد و داعيهء امير الامرابى و منصب امير چوپان داشت . القصه عازم خراسان گشته بر مقتضى نخوت و غرور خواست كه تمام خراسان را در تحت فرمان آرد و ملك غياث الدين كه او و پدرانش در ايالت تومان هرات استقلال داشته‌اند و از امارات حكام خراسان به موجب احكام مفروز بوده ، به تخصيص در اين وقت كه در قضيهء امير چوپان جانسپارى كرده بود ، و خدمت نارى طغاى بر آن بود كه تومان هرات نيز محكوم او باشد . نارى طغاى در مازندران [ قشلاق كرد و ملك غياث الدين در وقتى كه به اردو مىرفت به مازندران ] « 1 » درآمده و نارى طغاى را ديده اجازت خواست . اگرچه خلاف مزاج او بود منع نتوانست كرد . ملك به وعده و عشوه از او خلاص شده به اردو رفت و شرف پاىبوس دريافت و به مراحم پادشاهانه مخصوص شده به تجديد احكام ستاند كه نارى طغاى در تومان هرات و آنچه تعلق به ملك دارد ، مدخل نسازد و نارى طغاى ، از استماع اين خبر ، رايت خصومت با ملك و فرزندان او برافراشت و عداوتى كه در سينهء پركينه داشت ظاهر كرده به هرات فرستاد و ملك شمس [ الدين پسر بزرگتر غياث الدين ] « 1 » را طلبيد و او جوانى بود كه در ميان ملوك غور به صورت و سيرت او كسى نبود ، بهادر و دلير و مردانه و كاردان و فرزانه . به حكم نارى طغاى هيچ التفات نكرد . نارى طغاى راى ملك و ارغون شاه پسر امير نوروز را با لشكرى سنگين به هرات فرستاد كه ملك‌زاده را به خوشى و ناخوشى آورند . ملك‌زاده انقياد نكرده رايت خلاف برافروخت و محاربه كرده مخالف را منهزم ساخت و نارى طغاى خود آمده هم كارى نتوانست كرد . خرابى چند كرده بازگشت و در راه احمال و اثقال ملك را كه از اردو
هامش
( 1 ) . ك : ندارد