نظم
اگر بخت و نيرو شود يار من * زبانوار جا سازمش در دهن
سر و هرچه دارم همه بهر اوست * رهى بنده فرمان هرى « 1 » شهر اوست
بعد از آمدن چوپان ، به اندك زمانى يرليغ سلطان رسيد كه ملك غياث الدين چوپان را به قتل آورد تا خاتون خانزاده كرد و جين را به او دهند و املاك اتابكان فارس او را باشد . ملك متردد شد كه اگر قصد كند بدنامى و اگر خلاف كند تاب مقاومت لشكر سلطان نياورد . عاقبت بر بىوفايى قرار داد و يرليغ سلطان را پيش چوپان فرستاد .
چوپان چون مرغ در قفس همنفس آه سرد شده گفت به اميد عهد و ميثاق ملك پناه آوردهام و مع هذا من جوهرى نفيسم به دست او افتاده و شاهباز بلند پروازم به دام او گرفتار گشته مرا به بازى از دست مده و مقاصد خود را به اين واسطه بساز .
مصرع
شاهبازم كه به دام تو اسير افتادم
ملك طبيعت روزگار غدار گرفته التفات نكرد و امير چوپان التماس كرد كه او را ببيند . آن بىمروت ، باوجود چندين حقوق ، از ديدنش ابا كرد و جلاد را فرستاد تا كارش بسازد . امير چوپان پسر خود جلاو خان را طلب فرمود و در كنار گرفت و بسيار گريست .
نظم
دلير زبردست بگريست زار * سرشك اينچنين روز آيد به كار
بعد از آن ملك را به سه وصيت پيغام داد : اول آنكه سرش از بدن جدا نكنند و اگر نشانه خواهند يك انگشت او كه ناخنى زياد دارد به اردو فرستند . دوم آنكه جلاو خان جوان است و جهانناديده . او را زنده پيش سلطان فرستند . خواهرزادهء اوست . يمكن كه
هامش
( 1 ) . هرى به معناى هرات