امير حسن با پسرش تالش به جانب خوارزم رفتند و امير چوپان به عزيمت تركستان به كنار آب مرغاب رسيد و باز از آن عزم برگرديد . جهت آنكه خلاف سلطان موجب بدنامى و كفران نعمت است بر تقدير آنكه قاآن لشكر دهد و انتقام توان كشيد و اگر التفات نكند در انفعال روزگار بايد گذرانيد .
مصرع
مرا نام بايد كه تن مرگ راست .
خوانده عازم هرات شد به اميد آنكه ملك غياث الدين تربيت يافتهء او بود . بيكى « 1 » دولندى فرياد برآورد كه ملوك هرات را وفائى نباشد . امير نوروز را به امير قتلغ شاه سپردند تا به قتل رساند و دانشمند بهادر را به مهمانى برد و هلاك كرد . اگر به چين و مصر و هند و روم مىروى بهتر از هرات است و گفت :
نظم
من آنچه شرط بلاغ است با تو مىگويم * تو خواه از سخنم پند گير و خواه ملال
سخن دلپذير ناصح در سمع امير جاگير نشد . اذا جاء القضا عمى البصر چشم بصيرت او پوشانيد . چون عزم هرات جزم شد دولندى « 2 » را فرستاد
نظم
بگوييد او را كه چوپان رسيد * بر آراى خان را كه مهمان رسيد
اگر مىتوان داد جايى بده * دو سه روز ما را نوايى بده
بر آن شو كه چوپان چوپان شوى * و گرنه تو دانى پشيمان شوى
ملك غياث الدين از اين خبر پريشان گشت . اما به بشاشتى تمام گفت :
هامش
( 1 ) . ذيل جامع التواريخ : ليكن دولندى س - ميكى دولندى - ف : پيكى
( 2 ) . س : دلقندى - ذيل جامع التواريخ : « دولندى را ، از كنار آب مرغاب ، پيش مالك فرستاد . » - ك :
دلفندى