تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار قلمى ثقة الاسلام شهيد تبريزى ( فارسى ) — صفحة 57

مساهمون:

ص٥٧
در همان‌جا محبوس مانديم ! صحبت از آشوب و تدبير عمل نان بود ، ميرزا آقا جمعيتى دور خود جمع كرده از مجاهدين و فدائيان جمعى داوطلب شدند كه بمحلات رفته حمل غله نمايند ، صورتى نوشتند و جمعى را معين كردند . چهار ساعت بغروب مانده از اطاق برخواسته ( برخاسته ) با جمعى كه همراه بودند رفتم بحياط توپخانه و حاجى قاسم را گفتم پائين آوردند و جمعى همراه جنازه رفتند و سپرده شد . . . كفن‌ودفن نمايند ، مردم چه هيجانى داشتند خدا ميداند [ در اين مورد مطالب مفصلى در كتاب زندگىنامه شهيد سعيد آورده‌ام و از تاريخ مشروطه نيز استفاده كرده‌ام . م ] علت اين حركت شنيع نبود مگر سوء تصادف و يكى هم به زبان افتادن اين بيچاره از دو ماه قبل ، اجمالش اينكه در ماه صفر جمعى مهيا براى پيدا كردن گندم شدند ، و قريب ده خروار گندم در انبارى پيدا كرده گفتند مال حاجى قاسم است و به سر « قزل ديزج » ملكى او رفته خبر آوردند كه آنجا چهل خروار گندم دارد به اهالى ارونق ميفروشد ، و مسلم است كه در اين‌گونه مواقع كه سوابق شهرت ببدى است ، چون سگ درنده كه به گوشت ماهيچه رسد . . . كشتن شتر صالح است يا خردجال ، مردم عوام كه مقيد به هيچ قيد نيست و واهمه سياست نيز نيست چه خواهد كرد ؟ اين فقره اسباب وحشت عموم شده آقا موسى ( ؟ ) از همان‌روز ناخوش شد و بالاخره بفاصله چند روز از شهر بيرون رفته از راه تفليس عازم تهران شد .

داستان حاجى ميرزا رفيعخان نوكر مباشر محمد على شاه

همان‌روز 23 وقتى كه من در تلگرافخانه بودم آدم من آمد كه مردم به خانه آمده حاجى ميرزا رفيعخان را تفحص مىكنند و من هم جمعى را بردم اطاقها را گشتند پيدا نكردند ، از اين مطلب من بشدت اوقاتم تلخ شده از اطاق برخاستم و اوقات‌تلخى كردم كه مردم بعد از اين بخانهء من ميريزند و الحاصل قيامت برپا كردم و خواستم بروم