دادند و معدودى سواره و پياده در بيرون شهر كنار آجىچاى اردو زدند توپ هم بردند ، در اين اثنا حاج فرامرز خان 64 و ضرغام السلطان زير توپ به امان آمدند و اهل شهر باتفاق انجمن رفته به شهر آورده بتحويل مقتدر الدوله دادند .
. . . ماه ربيع الثانى ميرزا آقاى اصفهانى 65 از راه تفليس وارد شد با ازدحام تمام استقبال كردند . در خانه حاجى امين التجار منزل كرد ديدوبازديد مفصل شد .
شب 23 ماه ربيع الثانى تلگرافى از خوى رسيد و خبر انقلاب ماكو را داد ، شب چهار ساعت از شب رفته به من خبر دادند كه فردا در تلگرافخانه جمع بشوند و با طهران مذاكره نمايند ، جمعى را هم صورت كردند ، روز 23 از تلگرافخانه باز دعوت كردند به سمت تلگرافخانه رفتم در عرض راه ديدم جمعى جمع شده پاره نانى را دستبدست مىگردانند .
كشته شدن حاج قاسم اردبيلى
كه تمام سپوس و مثل خرده چوب بود وارد تلگرافخانه شدم باز همان نان را به من نمودند ، ديدم مردم دستبدست مىگردانند ، مرا بردند بحياطهاى بيرونى نير السلطان بفاصله سه حياط دور تر از حياط تلگرافخانه در اين بين كمكم صدا بلند ميشد و از حياط تلگرافخانه صداى آشوب مىآمد ، بعد از تحقيق معلوم شد ، حاجى قاسم 66 اردبيلى به تلگرافخانه آمده زنها دور او جمع شده و او را برده در بالاخانه نگاه داشتهاند بعد معلوم شد كه رجاله هجوم كرده بيچاره را از بالاخانه كشيده و كشتهاند ، وقتى مطلع شديم كه صدا در كوچه بلند شد و معلوم گرديد بيچاره را كشته در كوچه مىكشند و من از اطاق پاشدم كه بروم بيرون اطاقيها نيز با من همراهى كردند ، دم در مانع شدند كه رفتن حاصلى ندارد . و خيلى محل خطر است . مأيوسانه برگشتم خبر آوردند كه بيچاره را از اطاق نقارهخانه سرنگون آويزان كردهاند .