در جواب مشير السلطنه « 1 » گفتهام برهان قوى است و آن تلگراف ديگر كه بفرمانفرما گفتهام در عقايد بنده كافى است . در موقعى كه اشخاصى كه خود را بستهء حجج الاسلام ميدانستند ، اجتهاد در مقابل نص كرده از فرمايشات ايشان تمرد كردند . . منكه بزعم ايشان از ايشان قدمى دور تر بودم سينه سپر بر ملامت كرده با كمال جدوجهد مطاوعت و انقياد كردم و كليات را ابلاغ نمودم و رسالهء « لالان « 2 » » را نوشتم و آنچه از دستم برمىآمد كردم .
اگر در اين بين مغرضى حرفى زد كارى به او ندارم ، بابى گفتند ، مركز غيبى گفتند ، ترهات و مزخرفات نوشتند هيچكدام را به حمد الله اعتنا نكردم ، بلى راست است فحش نگفتم و دشنام ندادم و قول خداوندى را كه ميفرمايد
« فَقُولا لَهُ قَوْلًا . . . »
را ترك نكردم . ايامى كه در باسمنج بودم شهريان با عجز و لابه با شاه مخلوع مذاكرات كردند ، حتى گفتند استبداد شما براى ما خوشتر است تا آمدن قشون روس ! ؟
بنده در باسمنج در بحبوحه اردوى استبداد همه را سخت گفتم ، به شرحى كه ملاحظه فرمودهايد فقط « آمديم اى شاه را . . . » نوشتم و آن هم در راه ملت و نانخواستن بود .
شما را به خدا با فحش گفتن اگر كارى از پيش ميرفت در عرض سه سال از پيش رفته بود ، در حالتى كه اردو ، دور شهر را گرفته و گلولهريزى ميكردند ، چارهء جز با زبان خوش گفتن بود ؟
و حال آنكه باز در همه تلگرافات مشروطه را بدون تملق ميخواستم ، بارى اطاله بيشتر از اين حسنى ندارد .
بنده درپى اسم بلند كردن نيستم و بارها گفتهام اسمى كه پدرم براى من گذاشته كافى است به حمد الله موقع احترامى كه داشتم طرف مقابل از من ملاحظه داشت ، ادب مىكردم ، ادب مىكرد ، با وجود آن در يك تلگراف كه سهو شده چاپ نكردهاند ،
هامش
( 1 ) يك تلگراف بعد از بتوپ بسته شدن مجلس و تلگراف حاد ديگر از باسمنج كرده است
( 2 ) اين رساله مهم در اين كتاب آورده شده است