است ، حاج سعيد الملك حاكم آنجا بىجهت مركز را خالى كرد و به مياندوآب رفت ، فرمانفرما از تبريز حركت كرد و رفت در كاوكان نشست در 13 ماه ملت اصرار داشت مراجعت نمايند ، بعضى اعضاء انجمن مىگفتند بايد برود از من شور كردند ، گفتم در كاوكان مانده تتمه اردو را جمع نمايد و شاهزاده امامقلى ميرزا را بعنوان پيشجنگ بفرستد رفتن خودش بقانون حرب و اقتضاآت ديگر صحيح نيست ، همينطور شد .
قرار شده داوطلب از تبريز بتهران بفرستند و در اينحال هستند تا چه شود كار به سختى كشيده و ميكشد چنانچه از اول تأسيس مشروطه از تبريز شد حالا هم خرابى از اين خرابه است دولت نيز از جانب آذربايجان متوقع است كه خراب شود ، اين خود - سرى كه در تبريز شده اسباب خرابى كار است و احدى تكليف خود را نميداند . . . على
به خط آقا يحيى اين جملات اضافه شده است : حضرت مستطاب خداوندگارى روحيفداه اين دستخط را قبل از ظهر مرقوم فرمودهاند كه به تلگرافخانه تشريف بردند ، الآن كه نيم ساعت بغروب مىماند تلفونم فرمودند كه كاغذ را تقديم دارم ، آنست كه با عرض اخلاص فراوان تقديم حضور مبارك گرديد از تلگرافخانه پرسيدم هنوز خبرى نيست كه عرض نمايم .
* * *
نامه شماره 36 - 21 ذيقعده 1325 قمرى
روز دوشنبه 18 ماه شرحى نوشتهام بعد از آن مرا به تلگرافخانه بردند تا غروب آنجا بودم ممكن نشد تتمه حالات را بنويسم ، سفارش كردم كاغذ را به همان شكل به پستخانه دادند . كار به حمد إله با سهولت ختم شد ، از وكلاى دار الشوراى تلگراف آمد كه مطالب مجلس را شاه قبول كرد و مطالب پشت قرآن نوشته شده شاه مهر فرمودند ، شورش عوام بىجا است به حمد إله رفع غايله شد
« وَ كَفَى اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ الْقِتالَ »
حركت عوام