جناب نور چشما
مردم بىدين اسبابچينى در تفرقهء مردم و علماء مىنمايند ، ديروز كاغذى جفنگ كه قماش حرفهاى باسمهء بود منتشر كرده بودند حاجى ميرزا اسد اللّه هم در منبر گفته اشخاصى كه در انجمنها جمع مىشوند تماما بابى هستند .
امروز منهم داد مردى داده آنچه توانستم گفتم محشر شد . حالا حال ندارم .
داماد جناب اسعد السلطان كه اسد نظام باشد در تهران وفات كرده امروز ختم گذاشتهاند ، الان ميروم به مجلس ختم از وقايع كربلا كه نوشته بوديد مطلع شدم . كار مشروطه در ايران عجالتا قيامت مىكند مرا هم از جمله هواخواهان پرزور مشروطه ميدانند و براى رفتن تهران اصرار دارند و قرعه كه نوشتهاند طالب هستند كه اكثريت به اسم من بيرون بيايد و مرا مجبور رفتن بتهران مينمايند حتى جناب مجتهد صريحا در مجلس فرمودند كه بايد فلانكس برود حتى اسم مرا در قرعه نوشتهاند خودشان هم بىميل نيستند كه بروم و ضمنا اسباب فراهم ميارند اما من به چندينجهت قدرت ندارم جناب مجتهد خيلى اذيتم كرد ، در آخر گفتم اگر شما برويد منهم ميروم عجالتا كه قرعه نكشيده و اكثريت معلوم نشده تا خدا چه خواهد .
يك نمره الحديد را كه باسم العداله منتشر مىشود هفته گذشته فرستادم حالا يك نمرهاش را فرستادم . خط مرا مشگل بتوانيد بخوانيد چنان باعجله مينويسم كه خودم هم عاجز ميشوم . . . على
* * *
نامه شماره 15 - نامه مختصر
بىتاريخى است كه گمان ميرود در همين ايام ( فرضا در شوال 1324 ) نوشته شده است .
نور چشما به حمد اللّه در عتبهء عاليه آسوده نشسته اطلاعى از حال ما نداريد . اجمالى از تفصيل را آقا يحيى نوشته است . در مجلس مسجد و مجدد قونسولخانه كرات و مرات