عمرم به افسوس و لاطائلات مىگذرد ، شب و روز در عذابم . شيخ فضل اللّه خوئى حجة الاسلام به تبريز آمده 22 روز است در منزل من منزل دارد .
آقايان مستبده را اهل خوى نميخواهند و قريب شصت نفر از انجمن و غير انجمن خوى به تبريز ريخته ضغث على اباله شدهاند ، حوصله ندارم به تفصيل بنويسم .
. . . امروز كه عرفه است با وجود ناهار عمومى ناهار نخورده و الآن اين مختصر را در حجره اجاق مينويسم . آقايان اختراعى كرده گفتند روز قربان مردم قربانى نكنند ، و پول آن را به فقرا بدهند و در اولش مدايح نخوانند در وصف انجمن شعر بخوانند اسباب هاىوهوى شد كه اين هردو در حقيقت اقدام و مقدمه بر ترك شريعت است .
اين فقره را هم بعضى بو الهوسان اختراع كردند و باسم انجمن گفته شد ، اگر غرض از قربانى هم صحيح بود اينجور گفتن غلط محض و در حكم كفر است . . . على
* * * سال 1325 شروع مىشود :
نامه شماره 17 - 19 محرم 1325
به ميرزا محمد آقا مينويسد :
واقعهء تازه كه اتفاق افتاده اينست كه شب گذشته يعنى شب دوشنبه نوزده ماه حوالى يكساعت از شب رفته حاجى ميرزا حسن ميلانى را در دم دربندخانه خودشان ( از سمت خانهء جناب ميرزا على آقا ) بغتة از پشتسر با گلوله زدند ضارب عجالتا مجهول و به حمد إله آسيبى خطرناك نرسيده از شانه چپ گرفته و بيرون آمده به اعتقاد كسانش و جراح از توى دهانش بيرون آمده ولى به حمد اللّه در آلات لافظه ابدا صدمه نرسانيده و خيلى جاى شكر است . من نميتوانم باور كنم اما جدا ميگويند كه گلوله را از دهنش خودش درآورده خودش هم تكذيب نميكرد . شب ساعت 4 مطلع شدم و رفتم تا