داستان اتفاقات يك ماه از آخر عمرش از اول ذيحجه 1329 قمرى : -
اوايل ذيحجه 1329 قشون مجدد روس متدرجا وارد تبريز شد . و در هفتم و هشتم ماه در دامنه كوه « يانق » مشق توپ كردند . در نهم ماه از طهران تلگراف رسيد كه دولت روس اولتيماتوم داده و در انجمن بعضى اشخاص خارج از اعضاء نيز جمع بودند ، اعضاء از نهايت اضطراب فورا رأى داده بودند كه جماعتى براى آوردن حاج شجاع - الدوله و آقاى مجتهد و امام جمعه بباسمنج بروند و فرستاده بودند .
چهار ساعت بغروب مانده امين التجار به خانه من آمد و تلگراف را ارائه كرد ، رفتيم انجمن بعضى اشخاص متدرجا مىآمدند ، از علماء حاج ميرزا رضا آقاى شيخ - الاسلام حاج ميرزا ابو الحسن آقاى صدر الاشراف - حاج سيد على كوهكمرى حاضر بودند ميرزا حسين واعظ سرپا ايستاده دعوت باتحاد و اتفاق كرده و استغفار نمود كه ما بد كردهايم شما از ما بگذريد و عوض همه مرا بدار بزنيد و اتحاد نمائيد . :
بالاخره تلگرافى از قول علماء قبل از وقت نوشته حاضر كرده بودند او را تقديم نمودند كه مهر شود و بعد از جرح و تعديل مهر شد و قرار شد فردا كه دهم است در مسجد صادقيه اجتماعى بشود . . . شب شد مجتمعين متفرق شدند و آقايان انجمن ابدا به كسى اظهار نكردند كه جائى حاضر بشوند و شورى نمايند .
روز دهم ( ذيحجه 1329 ق ) اشخاصى را كه بباسمنج رفته بودند احضار كردند و خودبخود ملتفت شدند كه پى آنها فرستادن چاره كار نبوده و ابدا مربوط بهم نيست و آمدن حاج شجاع الدوله به شهر در حالت حاضره جز ضرر بر آنها نفعى ندارد . . . قبل