همانجا وفات مىكند ، و اين فقره از عجايب اتفاقات بود و مذكور شد كه قريب هشتصد خروار گندم داشته كه احتكار كرده بود ، بعد از فوتش يكمن هفتهزار مشترى شده بودهاند ، و ندادهاند بالاخره بعد از افتتاح راه خيلى تنزل كرد .
درباره دادن آذوغه به شهر و توفيق نماينده ملت
شب ششم ربيع الثانى آدمى از جانب عين الدوله نزد من آمد كه فردا 25 خروار مجددا گندم به شهر خواهند برد به كى تحويل بدهند ؟ گفتم : بانجمن تحويل بدهند ، اما علت 25 خروار چيست ؟ بايد اذن عمومى بدهند ، حامل پيغام بيشتر از اين نميدانست بعد از رفتن او حاج سيد المحققين گفت : گمانم اين است كه نمىخواهند غله را آزاد نمايند ، بلكه ميخواهند روزانه 25 خروار بدهند . فردا شد ، اعظام الممالك فراشباشى دوباره آمد و پيغام شبانه را اعاده كرد من كنجكاوى كردم معلوم شد كه خيالشان همان است كه حاج سيد المحققين گفته بود .
من اوقاتتلخى كردم كه بعد از امر مخصوص شاه بحمل آذوقه و تأكيد بر اينكه شما همراهى و عنايت نمائيد علت انحصار چيست ؟ و خيلى تند كردم بالاخره كاغذى نوشته و فقرات تلگراف شاه را درج كرده از عين الدوله توضيحات خواستم و من و حاج سيد - المحققين و حاج ميرزا حاجى آقا هرسه امضاء كرديم كه بفرستيم . بعد از اطراف خواهشى كردند كه كاغذ را نفرستم شب شخصا ملاقات نمايم .
شب هفتم ملاقات شد ، عين الدوله اصرار در حرف خود داشت و من دنبالهء تلگراف را گرفته تند ميكردم ، كه بايد شما جار بزنيد غله و ساير آزوقه را حمل شهر نمايند ، از جمله گفتم : حاج شجاع الدوله با آنهمه سختگيرىها باهل شهر بعد از رسيدن حكم شاه فورا همهچيز را آزاد كرد و غله را فرستاد و اذن عمومى داد ، شما چرا تقاعد ميكنيد ؟
بالاخره قهر كرده سكوت نمودم ، شاهزاده ملايم شد ، و به محمد خان امير تومان قازاق