ميانج يا اردبيل بفرستيد مخابره نمايند ابدا اعتنائى نمىشد و از تبريز نيز خبر ميرسيد كه اهالى به تلگرافخانه كمپانى رفته خودشان مشغول مذاكره هستند .
روز چهارم ربيع الآخر 1327 بود كه شاهزاده دوباره بمقام مذاكره برآمد مرا بمنزلش دعوت كرد باز اصرار كرد كه به تبريز كاغذ بنويسم و جمعى را دعوت نمايم من قبول نكردم .
جمعى آنجا بودند امير معزز سردار جنگ ، نصير خان بختيارى ، محمد خان امير تومان قازاق و غيره ، عين الدوله به آنها گفت : برويد منزل فلانكس آنجا صحبت بكنيد ، برگشتيم منزل حضرات اصرار كردند كه از شهر جمعى به اردو بيايد و من ميگفتم :
بايد آذوقه بدهيد تا بيايند و مسئلهء دور بميان آمده بود ، باز من تندى كردم و يكى از حاضرين با من معارضه كرد خلقم تنگ شده پرخاش كردم ، امير معزز به آن شخص اشاره كرد .
( من ملتفت نشدم ، ديگران ملتفت شده بودند ) سكوت كرد نزديك بود زدوخوردى واقع شود .
پافشارى ثقة الاسلام
مجملا آقايان مرا راضى نتوانستند بكنند ، با حاج سيد المحققين رفتند اطاق ديگر و مذاكرات كردند و مرا آنجا طلبيدند ، ديدم كاغذى از قبل عين الدوله مسوده كردهاند ، خطاب باهل شهر كه جماعتى بباسمنج بيايند وارد و آذوقه به شهر بدهد در سر باغ صاحب ديوان مبادلهء آزوغه با شهريان بشود . باز من تصديق نداشتم ولى بالكره سكوت كردم قرار شد ببرند عين الدوله آن را ملاحظه كرده جمله را بنويسند و مهر نمايند .
آنروز ختم شد اول شب پنجم ماه قريب يك ساعت از شب رفته اعظام الممالك فراشباشى عين الدوله بغتتا با رنگ پريده داخل اطاق شده پيغام عين الدوله را رسانيد و نزد شاهزاده دعوت كرد و گفت : از تبريز كاغذ رسيده فورا برخاستيم در عرض راه پرسيدم كاغذ از كيست ؟ گفت از انجمن است . رفتيم داخل اطاق شديم ديدم چند پاكت