بالاخره جوابى كه در آخر روز دادم اين بود كه مطلب ما همان است كه در اولين « 1 » تلگراف 27 صفر ( 1327 ق ) بشاه گفتهام و اميدوارى كه شاه بما داده ما را بباسمنج آورد . . . روز به آخر رسيد فردا جواب آمد اگر حرفتان همان است كه گفتهايد جواب آن را شنيدهايد . .
از سعد الدوله تلگرافى آمد ، تلگرافى بتوسط او در خصوص امر به دادن آذوغه به شهر كردم . بعد با عين الدوله در منزل خودم در اين باب مذاكره كردم و گفتم : آنچه تفنگچى و امثال آنها است نان و همهچيز دارند ضعفا ميميرند . و كار به خوردن علف كشيده حتى اين عبارت را چندين دفعه گفتم كه من شش سر عيال دارم از جانب آنها توبره گدائى به گردن انداخته از شما يك مشت آرد و يك دامن گندم مىخواهم . شاه دلسختى كرد و نداد . بارها گفتم كه اين حرف را سه سال قبل در تبريز به ملت گفتهام ، حالا بشما مىگويم كه علنى مىبينم كه مملكت را به چهار واگن غلات روسى فروختهايد . .
يك شب عباس ميرزا مخاطب الدوله رئيس تلگراف را طلبيدم و بتوسط او به عين الدوله در خصوص آذوقه پيغامات سخت دادم و گفتم : من به در خانه هر بيوهزن بروم و نان بخواهم مضايقه نمىكند ، شما نان به اهل شهر بدهيد تا براى آنها ابواب اميدوارى باز بشود و قسمى مرا غيظ گرفت كه نزديك بود غش نمايم ، و آن شب را شام نخوردم .
عين الدوله ميخواست جمعى از شهر علاوهبر ماها بباسمنج بيايند و من تمكين نميكردم و مىگفتم كه من آمدهام ديگر حاجتى به ديگران نيست بالاخره به شهر نوشتم ، شهريان قبول كردند دوباره نوشتم و با شاهزاده قطع قرار كردم كه اگر از شهر جماعتى بيايد باسمنج نخواهند آمد بيايند در فتحآباد ملكى حاجى عدل الملك كه ميانه شهر و باسمنج است منزل نمايند و از باسمنج نيز جماعتى برود و خطاب من در تبريز با جلال الملك بود ، باز شهريان قبول نكردند [ خود را فاتح مىديدهاند . م ] در اين اثناء از مشير السلطنه
هامش
( 1 ) بين ثقة الاسلام و مركز جمعا چهل تلگراف مخابره شده است .