شده ، نزول اجلال به سلطانيه خواهد عطف عنان فرمود ، هريك با سپرهاى عدسى خواهيم شمشير به گردن انداخت ، عرض كرد از اين آستان ، آستين نمىفشانيم تا حقيقت برسى . سركار سپهسالار فرمود : « حقايق امور شما را به دقايق خواهم رسيد كه چون شقايق داغ نقصانى نداشته باشد . »
به سرتيپ در همان آفتابگردان پيچيده ، شفاها سخنان ميان آمده ، لب فرو ببستند . اهل لب لباب كار را پى برده ، دانستند كه كار محمد رحيم خان چون لبن در آب است خودش نيز كار را چون كاسهء لبن كه حبابآسا واژگون و ريخته باشد مغموم ، اگرچه همان شبها مبالغى خطير از قرار تفصيلاتى كه ممهور بود خوانده بودند كه چه بىانصافيها كرده پيشكش سركار سپهسالار و امينلشكر بىانصاف داده و آن امين غير متدين حامى او بود .
ولى حكم شد كه سرتيپ را با مردم فردا در مجلس امير تومان و سليمان خان افشار و ميرپنجه بنشانند . قبل از وصول موكب همايون به سلطانيه رفع غايله و گفتگوها شده باشد . على الصباح در چادر سليمان خان امير تومان اجلاس شده ، امينلشكر و ميرپنجه و جمعى جمع آمده ، جماعت سركردگان را طلبيدند . ساير ايلات هم با احوال منقلب اجتماع كرده ، مطالب و اجحافات هر يك را امينلشكر نوشته ، در سطورى كه ارسطو را تعليم مىداد مسطور ، بر وتر تزوير به زير و زبر مطلب رسيده ، ديد كه كار خراب و مردم جز آب در جگر ندارند .
به رأفت ، امالهء قلوب مردم را كرده ، لهيب شعلهء عرض را به وعده و وعيد گذرانده ، بعضى را به مرافعه برخى را به محاسبه [ نزد ] اجل اكرم سپهسالار كه با محمد رحيم خان چون غضبان غضبان بود و مىخواست آنچه معزى اليه گرفته و خورده غثيان « 1 » نمايد مؤكدا فرستاده ، تا ورود موكب همايون استرضاء خاطر مردم بايد به عمل آيد . خاصه امر محمد على خان را با سرتيپ بگذرانيد كه اين سفر براى او نمونهء سقر نشود . سفر زراندود محمد رحيم خان مىدانم كه بيغش
هامش
( 1 ) . در نسخهء اصل : غصيان