كه سپهسالار سوار قراسوران ايلات را فردا صبح در هزار جريب خواستهاند . سواره قراسوران رشوند را برداشته طليعهء آفتاب حاضر شو . على الصباح به اردو رفته معلوم شد سرتيپ با اينكه هيچوقت مرا نديده و من هرگز ايشان را نشناخته با آن خدمت كه ساير سوارهء ايلات هنوز در كوهها و چادرهاى سياه اسمى از سپاه شنيده گيوه در پا راه مىروند ، جز ناخن اسلحه چون گربه ندارند هريك با صورت كريه از براى ملبوس گريه ميكنند و از كربة غربت هرات هنوز اى داد از غريبى ميخوانند با همهء حسن خدمت كمر عداوت را محكم بسته رمضان بيك و محمد آقا و جمشيد و خسرو را با چند نفر ديگر كه از هر تابينى قاطرى گرفته سلطان و نايب و وكيل ساخته صاحبمنصبان پيش را پس كرده قاطر سلطان و يابو بيك را در جلو انداخته دستورالعملها داده به اردو برد كه تا رسيديد بسركار سپهسالار غرض خود را ظاهر و عرض نمايند كه سركرده ما را تاخت مشار اليهم از روى غرض جلو سپهسالار رفته آنچه خواسته عرض و طول هزار جريب را پيموده عرضها كردند و سرتيپ نيز تصديق بلاتصوّر را در هر مورد كرده از اغماض مضايقه نكرده اجل اكرم سپهسالار به مصحوب آردلى بر احضار حقير مثال داده بود كه اينجانب را ديد به طرف چادرپوش سپهسالار زيده مجده مىآيم آردل آنچه از دل داشت گفت كه حضرات و رمضان بيك عرض كردهاند و آنچه از ايمان نداشتهء رمضان بيك باقى بود جمعا را به او داده تا كنار نهر آب جلوريز در جلو عرض كرده كه جميع رشوند از تعدّى محمد على خان آتش بخانههاشان افتاده ماها با خاك يكسان و من كه عموى ناقص العين او هستم خالى از رعايت او در شهر منزوى با او غبن عين ايل و يل ايل مانند رشوند را دارم و مانند مرد عنن زمينگير و چون گبر به نان و كبر به شهر قناعت و او از روى كبر سى ساله به اين منصب سركردگى منصرف شده .
مجمل از مفصل بدون اعتناى جمع ايشان كه مانند رتيل زده در سر قبرستان منتظر بودند . بحضور سركار جلالت آثار سپهسالار رسيده ، فرمايش فرمودند كه جمعى كه از رشوند آمد با عدم شكوه سرتيپ شكوه از تو دارند كه الى سكوه چادر جا در جا دست از جلو من نمىداشتند و محمد رحيم خان سرتيپ هم تصديق دارد .
مجمل رشوند ( فارسى ) — صفحة 176
مساهمون: محمد على خان رشوند
ص١٧٦