تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى ) — صفحة 392

مساهمون:

ص٣٩٢
ساعت مرا با جماعتى پيران اين ولايت با تو ببايد آمدن به طلب شهرستان رويين . " بعد ازان زاد يك ساله راست بكردند و روى در بيابان نهادند ، و چهل روز در بيابان مىگرديدند . بعد از چهل روز به زمينى رسيدند كه ريگ آن بر مثال آب دريا موج مىزد . مردمان همه بترسيدند . پس ملك حمير و پيران ايشان را دلخوشى دادند و گفتند : " مترسيد ، كه اين از جمله‌ى نشانهاى شهرستان رويين است ، و اين طلسم است . " پس برفتند . به وادى رسيدند كه آن همه وادى ماران داشتند ، چنان كه بانگ از لشكر برخاست . پس ملك حمير گفت : " اين هم طلسم است ، مترسيد . " و برفتند . بعد از آنكه به وادى رسيدند ، جمله ددگان هول داشتند . بعد از ان به وادى رسيدند كه جمله آتش داشت ، و جمله بگذشتند كه هيچ زيانى بديشان نرسيد ، زيرا كه طلسم بود ، تا برسيدند به پولى از سنگ و قلعى ساخته ، و ده ميل بر كنار آن كرده از سنگ ؛ و بر سر هر ميلى طشتى نهاده ، و در هر طشتى قضيبى نهاده ، بر مثال مارى آهنين . پس ملك حمير گفت : " اگر آبتان كمتر شده است ، تا ازين جايگاه بر گيريم ، كه من از پدران شنيده‌ام كه هرگه كه اين قضيب بر طشت زنند ، باران آيد . " پس لشكر گفتند كه : " ما عظيم محتاجيم به آب . " پس حيلت كردند و مردى را بر سر ميل فرستادند ، و چند بار آن قضيب بران طشت زد . حالى ابر برآمد و باران باريدن گرفت و سيلى درآمد ، چنان كه خلقى هلاك گشتند ، به جهت آنكه رسم چنان بود كه قضيب بيش از يك بار بر طشت نزنند ، و او چند بار بزد . بعد ازان آب برگرفتند و چند روز مىرفتند تا به بيابانى رسيدند . دو لشكر را ديدند ، مصافّ بركشيده و آواز بوق و طبل بر فلك مىشد . پس لشكر جمله بترسيدند عظيم ، و آهنگ آن كردند كه بازگردند . ملك حمير گفت : " مترسيد ، كه من همه علامتهاى اين راه شنيده‌ام . ازين باكى نيست ، كه ازان روزگار باز كه سليمان عليه السّلام در گذشت اين قوم با يكديگر جنگ مىكنند . قومى مسلمان‌اند و قومى ديوان كافر . " پس بگذشتيم . و ايشان بازايستادند تا ما درگذشتيم . پس برسيديم به صحرايى خوش با گياه و آب روان . پس مردى را ديدم و گروهى گوسفند كه چرا مىكردند . و گرد اين مرد ده مرد جوان نشسته بودند كه سر ايشان مانند سر ديوان بود . پس احوال پرسيديم . او گفت : " من مردى هستم از فرزندان آدم . و اين همه گوسفندان ازان منند ، و اين فرزندان منند . و فرزندانم را مادر ديوى بود ، بر من عاشق گشت . و من خود ندانم كه در جهان كسى ديگر هست . " پس خبر شهرستان پرسيديم ، گفت : " من