تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى ) — صفحة 390

مساهمون:

ص٣٩٠
نرهد . " ما گفتيم : " آخر چه افتاده است ؟ " گفت : " نگاه كنيد و آن سبزى به‌بينيد . در ميان دريا درختى است ، و اين آب دريا جمله در پاى آن درخت به سوراخى فرو مى رود . و چون كشتى ما روى بدان جانب نهاد ، البتّه خلاص نيابد . " و ما درين بوديم كه كشتى ما گرد خويش گشتن گرفت و مىدويد . و درخت بلندتر پيدا مىشد و تاريكى سوراخ باديد مىآمد . و ما شهادت مىآورديم ، تا عاقبت همه كشتيها بدان سوراخ فرو شد ، و آواز گريه و نفير خلق مىآمد . چون نوبت به كشتى ما رسيد ، من دست در شاخى ازان درخت زدم ، به هزار جهد و حيلت پاره‌يى بر بالاتر شدم . و تا زمانى برآمد رمق زندگى در من نمانده بود . چون با خويشتن آمدم بر بالاتر شدم و تا زمانى بسيار گفتم مىبايد مردن . امّا يك روزى آخر بماند . چون شب درآمد مرغى سپيد ، چندانكه شترى ، بيامد و بران درخت نشست . من در زير شاخه‌ها پنهان شدم . چون وقت روز بود مرغ برفت ، و من همه روز انديشه‌ى خلاص مىكردم . چاره جز آن نديدم كه دست در پاى مرغ زنم ، تا مرا برهاند يا بكشد . چون دوم روز مرغ بيامد و خواست كه بپرد ، دست در پاى وى زدم ، و مرغ برپريد ، و من چشم برهم نهادم . چون چاشتگاه بود چشم بازكردم ، و دستهاام سست شده بود و زمين نزديك بود . دست بازگرفتم و فرود افتادم ، و مرغ آهنگ من كرد . جماعتى مردم را ديدم كه مرغ را برمانيدند ، و من بيهوش شدم . چون باهوش آمدم آن مردمان را ديدم ، سرها بر مثال سر اسپ . من عجب بماندم و ازيشان راه جستم . در زمان بديدند ، امّا به اشارت نشان دادند . و چون به شهر رفتم ، همه مردمش بران صورت بودند و مرا به تعجّب مىديدند . چون روزى دو سه بگرديدم ، آهنگرى يافتم بر صورت خويش به يك چشم ، و او با من انس گرفت ، و سرگذشته‌ى خويش با او بگفتم . او گفت : " من نيز بازرگان بودم و در دريا غرقه شدم . و هم بدان موضع افتادم و هم بران درخت شدم و همان مرغ مرا خلاص داد . امّا يك چشم من نابينا كرد . "
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى ) — صفحة 390 | ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى ) / نجم الدين سيف آبادى / زيگفريد وبر