تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى ) — صفحة 391

مساهمون:

ص٣٩١
و چون مدّتى برآمد مرا شهوت رنجه مىداشت ، زيرا كه جوان بودم و دخترى ازان ملك ايشان بخواستم . و ايشان را عادت بود كه اگر مرد زودتر مردى ، زن را با او زنده در گور كردندى ؛ و اگر زن مردى ، مرد را با او زنده در گور كردندى . پس چون يك چندى برآمد آن زن من بيمار شد . من بترسيدم و پيش آهنگر آمدم و گفتم : " زنهار چه تدبير بايد كردن ؟ " آهنگر گفت : " اين را هيچ تدبيرى نيست . و اين جماعت را گورى است بزرگ ، چاهى فراخ و سر چاه تنگ و آسيا سنگى بر سر آن چاه نهاده باشد . چون زن بميرد ، مرد را تا سه روزه نان و كوزه‌يى آب در آنجا گذارند ، و آنچه ايشان را باشد از قماشات همه در آنجا افكنند . " من گفتم : " از بهر خداى قدرى نان و پاره‌يى روغن چراغ و حراقدانى و چراغى و كاردى در ميان قماشات من تعبيه كن ، تا اگر زن بميرد آن از پس من در چاه اندازى . " پس چون با خانه آمدم ، زن مرده بود . او را برگرفتند و مرا در پيش كردند و بدان سر چاه بردند و مرا به ريسمان فروگذاشتند و سر چاه سخت بكردند . بعد ازان كه زن و قماشات در آنجا افكنده بودند ، چون با خويشتن آمدم ، برخاستم ، چاهى ديدم عظيم . حراق فرو زدم و چراغ بازگرفتم و با گوشه‌يى شدم و جايى خالى كردم و رخت بنهادم . و به هر دو روز هركس را كه زنده در آنجا افكندندى ، حالى بدان كارد او را بكشتمى . و نان و آب سه روزه برگرفتمى ، تا يك روز زنى را كه زن‌خواهر من بود زنده ، با شوهر مرده ، دران چاه افكندند . و چون او مرا بديد ، بازشناخت و من به رضاى وى با وى عقد بستم و او را بخواستم . و هم بران قاعده مىرفتم ، و مرا از وى فرزندان آمدند . و بعد ازان دراستادم و در گوشه‌ى چاه همه روز نقب مىزدم بدان كارد ، تا آخر سوراخى بر كنار دريا كردم . و همه روز مىنشستم تا روزى كشتى ديدم . ايزار بر سر چوبى كردم و بجنبانيدم ، تا كشتى آنجا آمد و مرا با فرزندان در كشتى گرفتند . و همين سؤال بكردند ، و اين حكايت با ايشان بگفتم ، و مرا با ولايت خويش رسانيدند . و من همچنان با سر پادشاهى افتادم ، و مرا ازين زن فرزندان بسيار آمدند . اينست حكايت فرزندان من و نسب ايشان . " و گرد آرنده و نويسنده‌ى اين حكايت چنين مىگويد كه : در اخبار اسكندر چنين خواندم كه اسكندر بدين ولايت رسيد ، و زبان آن قوم نمىدانست ، از خداى عزّ و جلّ درخواست تا او را زبان ايشان مفهوم گردانيد ، حاجت روا شد - و اللّه أعلم . آمديم با حديث شهرستان رويين . بعد ازان ملك حمير گفت : " أيّها الوزير اين