نكردم . و به عوض قماشات در كشتيها سلاحها نهان كردم و غلامان را به طريق بازرگانان برآوردم . و در كشتى نشستم و قصد زنگبار كردم . چون آنجا رسيدم ، همچنان به قاعده پيش ملك رفتم . و قدرى نمك آورده بودم ، پيش ملك بردم . و چون تقاضاى كنيزك كرد با ترجمان گفتم : " كنيزك آوردهام ، و در كشتى است . امّا بنده را يك آرزوست كه ملك يك روز بنده را بزرگ كند و به مهمان بنده آيد . " به هزار جهد و حيلت ملك زنگبار را به مهمان بردم به كشتى ، و مجلس نيكو بساختم و شراب نيكو ، سرخ و زرد و سپيد ، با خود برده بودم . چون شب نزديك آمد ، مردم مى رفتند . پس خاصگيان ملك شفاعت كردم ، تا ملك آن شب آنجايگه بازاستاد . ملك اجابت كرد و با تنى ده از خاصگيان بازاستاد . و چون بهرى از شب برفت ، داروى بيهوشى در شراب افكندم ، و همه بازخوردند و بيفتادند . و بندى آهنين محكم از جهت ملك ساخته بودم ، بر دست و پاى او نهادم . و ديگران را بفرمودم تا بكشتند و به دريا انداختند . و با ملّاحان و غلامان گفتم : " اى پسران ، شما را از بهر چنين روزى مىداشتم . " و غلامان را بفرمودم تا همه سلاحها برگرفتند ، و ملّاحان بادبانها بر كشيدند . و برانديم ، و باد يارى كرد . چون روز روشن گشت ، پنجاه فرسنگ رانده بوديم ، و چندين غلام را بر زنگى موكّل كرده بودم ، كه اگر - و العياذ باللّه - كارى افتد ، او را بكشند . پس زنگيان خبر يافتند و در راه به چند نوبت پيش آمدند ، و جنگها سخت مىكرديم ، و بر آخر ظفر ما را مىبود . و از ميان ايشان به سلامت بيرون آمديم ، و بعد مدّتى به ولايت خويش رسيديم . و من اين زنگى را برين درخت بستم و نذر كردم كه هرگاه كه چشم من بر وى افتد ، او را پنجاه چوب به دست خويش بزنم . و اينست داستان اين ؛ و اين شخص آن ملك است كه بر درخت بسته است .
امّا حكايت پسران . بدان و آگاه باش كه چون از پدر پادشاهى با من افتاد و مدّتى برآمد و كارها نظام گرفت ، مرا ديگر باره هوس بازرگانى خاست . و ملك به وزير سپردم و كشتيها راست بكردم و بازرگانان را خبر كردم . و چون موسم آمد در دريا نشستم ، و چند ماه بر باد خوش مىرانديم . پس ناگاه بادى برآمد و لنگرها بگسست و بادبانها بشكست ، و سه شبانروز ندانستيم كه بر آسمانيم يا بر زمين .
بعد سه روز كه باد بنشست پيشكار كشتى نگاه كرد و فرياد برآورد و زارى كرد و گفتا : " اى مسلمانان شهادت بياوريد كه كار ما به آخر رسيد ، و كس ازين جايگاه
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى ) — صفحة 389
مساهمون: ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
ص٣٨٩