تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى ) — صفحة 394

مساهمون:

ص٣٩٤
طلسم درآمدند و دو زخم زدند ، چنان كه نمدها و عمودها ببريدند ، و شمشيرهاى آن سواران در گردون بماند ، و طلسمها بر جاى بماندند . و مردان از زير گردون بيرون آمدند و پاى گرفتند و بيفكندند . چون ايشان بيفتادند حالى در شهرستان پيدا آمد ، و مردمان تكبير كردند . و چون لشكر در شهرستان رفتند همه شهر در جنبيدن آمد ، و هولى و فزعى پيدا شد و هر ساعتى حالى سهمناك روى مىنمود . و چون ساعتى برفتند دور ، درگاهى ديدند ، افراخته و آراسته ، و حاجبان و قايدان با كمرهاى زرين آنجا ايستاده كه در كوشك مىرفتند و مىآمدند . پس وزير و مردمان عبد الملك مروان گفتند : " ما خطا كرديم كه درين جايگه آمديم ، كه اين را خداوندى بزرگست . امّا پندارى از جنّيان باشد ، و ما غلط كرديم . " ملك حمير گفتا : " هيچ باكى نيست . هرچه ما مىبينيم همه طلسمست . شما مترسيد و از پس من در سرا آييد . " بعد ازان ملك در سراى رفت و زلزله در سراى افتاد ، و بانگهاى هول و سهمناك برخاست از گوشه‌يى ، و تاريك شد . ملك حمير بانگ برزد كه : " مترسيد و دل بجاى داريد كه به مقصود رسيديم . " چون ساعتى برآمد ، روشن گشت . كوشكى ديدند از سيم كرده ، سپيد سخت عظيم ، و صد هزار گونه تصاوير بر او نگاشته ، و صورت سليمان بن داود عليهما السّلام و آدميان و مرغان و پريان و ديوان ، بران قاعده كه سليمان عليه السّلام نشستى ، بران جايگه كرده و در ميان كوشك تختى نهاده از سيم ؛ و از گردبرگرد شوشه‌هاى زر به مرواريد و جوهر مرصّع بكرده . و مردى بر سر آن تخت خفته ، مرده ، كه پنداشتى هنوز زنده است ، و اندكى ميل بر دست راست كرده و جامه‌يى به مرواريد پوشيده و تاجى بر سر نهاده . و كنيزكى مرده بر بالين وى نشسته كه پندارى ماهست از نيكويى ، و لوحى از لاژورد بر بالين مرد نهاده . و بر آنجايگه نبشته به دو سطر : سطر اوّل نام خداى تعالى ؛ و دوم سطر نبشته كه : هذا تا ؟ ؟ ؟ بن ؟ ؟ ؟ * بن سليمان ؛ و بر تخت نبشته كه : هر آن كس كه از آدميان بدين شهرستان رسد و بدين كوشكها اندر آيد و اين عجايبها بيند و جهانيان را خبر دهد ، اگر خواهد كه توانگر بيرون شود ، زير بالين اين تخت بكند و آنچه ياود برگيرد . چون ملك حمير آن لوح را برخواند وزير را خبر كرد ، و زير تخت بشكافتند ، صندوقى پديد آمد از آهن و قفلى بران نهاده . چون قفل بگشادند و بديدند خنبره‌يى ديدند هم از آهن چينى و سرى عظيم محكم بران نهاده . چون بازگشادند چيزى ديدند دران خنبره خوش‌بوى مانند خاكستر ، و خنبره پر بود . ملك حمير گفت : " اين خاصّه‌ى