شنيدهام ، امّا نديدهام . امّا بر زمينى طلب بايد كرد كه مانند نقره باشد . " بعد ازان برفتيم و بدان زمين رسيديم . و به دشوارى بران نمىشايست رفتن ، از سادگى كه بود .
و جمله سيم خالص بود . پس چند روز ديگر برفتيم . ناگاه شعاعى پيدا شد كه چشمها خيره كرد . چون نگاه كرديم ديوار شهرستان پيدا شد ، و خلق آواز تكبير برآوردند و برفتند تا نزديكى ديوار ، شهرى ديدند چهارسو ، سر ديوار بر فلك برده . پس لشكر فرود آمدند و هرچند در شهرستان طلب كردند نيافتند . پس ازان ملك حمير با پسران و پيران برنشست . و پيرامون شهرستان مىگرديدند ، برجهاى عظيم ديدند ، بر سر ديوار كرده كه از برج تا برج ميلى راه بود ؛ و طلسمها بر مثال طيور و وحوش بر سر آن كرده ، كه چون بادى برآمدى ، بانگ ازيشان برخاستى . پس چندين روز طلب در كردند ، نيافتند . نردبانها ساختند و مردى را بر سر ديوار فرستادند . چون بر ديوار شد و در شهرستان نگاه كرد ، پس بخنديد . و چون با مردم نگاه كرد بگريست عظيم . و هرچند كه مىگفتند : " ترا چه بوده است و چه مىبينى ؟ " البتّه جواب نداد و خود را در شهرستان افكند . يكى ديگر برشد ، همين معاملت بود . سه ديگر را بر فرستادند ، همچنين بود . بعد ازان ملك حمير بفرمود تا يكى را برفرستادند و ريسمانى در پاى وى بستند و رها نكردند ، كه خود را در آنجايگه افكند . يكى ديگر * مىخنديد و البتّه جواب هيچكس نداد ، تا بمرد . پس ملك و لشكر جمله عاجز شدند و سرگشته ، تا آخر پيرى صد و بيست ساله گرد شهرستان مىگرديد . ناگه صورتى ديد مسين كه تكيه بر ديوار زده بود و به انگشت جايى را مىنمود . بعد ازان پيرمرد بازگشت و ملك حمير را گفت : " اللّه أكبر در شهرستان آنجايگه است . " و نقّابان و آهنگران بيامدند و به هزار حيله سوراخى در ديوار شهرستان رويين كردند .
چون نگه كردند ، روشنايى ديدند و ده مرد ايستاده سوار با سلاح . ملك حمير گفت :
" آن سواران طلسم باشند . مردى بايد كه درشود و آن طلسم باطل كند . " پس مردى عظيم جلد با سلاح نيكو سپرى برگرفت و در نقب شد . ازان سواران طلسم يكى در آمد و زخمى برين مرد زد و سپر آهنين و خود و مرد را به دو نيم بكرد . و آن مرد را بيرون كشيدند و غمناك شدند . و يكى ديگر سلاحى نيكوتر درپوشيد . پس همان طلسم زخمى زد و او را با سلاح به دو نيم كرد ؛ تا چندين مرد بدين طريق كشته شدند . پس گردونى بساختند و چندين عمود آهنين بر آنجا نهادند و نمدها بر آنجا افكندند . و دو مرد با سلاحها در زير گردون رفتند و گردون در نقم راندند . و سواران
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى ) — صفحة 393
مساهمون: ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
ص٣٩٣