جواهر به من فرستاد كه آن را قياس نبود . و چون معاملهها كرده شد ، من پيش ملك رفتم و دستورى خواستم و گفتم كه : " اگر بنده خدمتى را بشايد فرمايد . " ملك زنگيان به زبان ترجمان مرا دلخوشى داد و گفت : " بايد كه پيوسته آيى و نمك بسيار با خود آورى ، و كنيزكى كه نيكوروى باشد بياورى . " من قبول كردم و بازگشتم بر مراد و كام دل ؛ و باد يارى كرد . و چون به شهر خويش رسيديم ، چندان نعمت جمع آمده بود كه در امكان نيايد .
ديگر باره مرا هوس افتاد ، و بازرگانان جمع آمدند . و من يك كشتى پر نمك كردم و كنيزكى ماهروى بخريدم ، و روى به زنگبار نهاديم . و چون بدانجا رسيديم ، نمك به ملك زنگبار فرستادم . كنيزك مرا گفتا : " اى ناجوانمرد خداى تعالى مكافات تو بازكناد ، كه من علوىام و از حلّه گريختهام . مرا بدزديدند و بفروختند . " من گفتم :
" پس زودتر مىبايست گفت . اين ساعت چه توانم كردن ؟ " چون او را ببردند ، مرا غمى و اندوهى عظيم به دل رسيد . و نماز ديگر ملك زنگيان مرا به نان خوردن خواند .
و هر روزى مرا به قاعده خواندى . پس چون به خوان بنشستند ، طبقى زرين بياوردند و پيش ملك بنهادند ، دستى ازان كنيزك بريان كرده بر آنجا نهاده . من چون آن بديدم ، روح از تن من بشد و لرزه بر من افتاد . امّا خود را به مردى بر جاى بداشتم و با خداى تعالى نذر كردم ، كه اگر از اينجا به سلامت برهم ، كين آن علوى بازخواهم . و بعد ازان بر زنگيان ناايمن گشتم . و اين حكايت بازرگانان را بازگفتم . ايشان نيز عظيم بترسيدند ، و دران كوشيديم كه هرچه زودتر كار برآورديم و دستورى خواستيم . و من بر قاعده پيش ملك رفتم و گفتم : " خدمتى كه باشد بفرمايد . " ملك گفت : " كنيزكى چند ببايد آورد و نمك بسيار . " من گفتم : " بندهام به هرچه شاه فرمايد . " و كشتى برانديم ؛ و باد خوش يارى كرد ، تا به ولايت خويش بازرسيديم .
و پدرم گذشته بود ، تعزيت او بداشتم . و بازرگانان پراكنده شدند . و من درايستادم و غلام مىخريدم تا دويست سيصد غلام خريدم ، همه نزديك ده ساله و يازده ساله ، و ايشان را فرض و سنت بفرمودم آموختن . و استادان سلاحشور بياوردم ، تا ايشان را همه ادب سلاح و مردى ، از تير انداختن و نيزه داشتن و درق و شمشير و قاروره افكندن و شنا كردن ، و آنچه مردان را به كار آيد . و قرب پنج سال درين روزگار شد ، و همهى غلامان را چنان پرورش دادم كه اگر گفتمى همه خود را به آتش سوزان افكنند باك نداشتندى . پس كشتيها بر قاعده راست بفرمودم كردن ، و بازرگانان را هيچ خبر
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى ) — صفحة 388
مساهمون: ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
ص٣٨٨