تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى ) — صفحة 387

مساهمون:

ص٣٨٧
بنشست در خزينه كتابى يافت ، حكايت آن شهرستان در آنجا نوشته و عجايبها حكايت كرده ؛ و گفته كه در آنجايگه كيمياست و خزاين و كتب سليمان عليه السّلام . و يكى از فرزندان سليمان عليه السّلام آنجا نهاده است ، و در آخر مغرب است . پس عبد الملك مروان را اين هوس افتاد . وزير خويش را با چهار هزار سوار و يك ساله برگ راه راست بكرد ، و پيش ملك حمير فرستاد كه گفتند كه اگر كسى ازين شهرستان آگهى دارد الّا ملك حمير نباشد . و چون وزير عبد الملك مروان پيش ملك حمير رسيد ، جماعتى غلامان را ديد با وى كه سرهاى ايشان مانند سر اسپ بود . و چون احوال ايشان پرسيد ، گفتند : " پسران ملك حميراند . " و چون وزير در سراى ملك حمير شد درختى ديد ، نخل بزرگ ، و زنگى به زنجير بر او بسته با هيكلى عظيم . و چون ملك حمير را چشم بران زنگى افتاد ، پياده گشت و به دست خود او را پنجاه تازيانه بزد . و چون فرود آمدند با وزير عبد الملك تكلّفها كرد ، بى اندازه ، و گفت : " بفرماى تا به چه حاجت آمدى ؟ " وزير گفت : " من به يك حاجت آمده بودم ، امّا مسئله بگرديد و حاجت به سه شد . " ملك حمير گفت : " ببايد گفت . " وزير عبد الملك گفت : " اوّل حاجت آنست كه احوال آن زنگى بازنمايى تا چه كس است . و بستن به زنجير و زدن چه سبب است ، خاصّه به دست خويش . دوم حديث فرزندان خويش كه سرهاى ايشان مانند سر اسپان است بازگويى . و سيم آنكه دليلى كنى ما را به شهرستان رويين . " پس ملك حمير گفت : " سمعا و طاعة ، امّا حديث زنگى در حال جوانى ، كه هنوز پدرم به حال حيوة بود ، مرا هوس بازرگانى خاست به سبب تماشاى دريا ، و با مالى وافر و بازرگانان بسيار در دريا نشستم . و چهار ماه بر باد خوش مىرانديم ، تا بر عاقبت بادى مخالف برآمد و ما را به ولايت زنگبار افكند ، پيش جماعتى كه ايشان را مجكوى خوانند ، مردم‌خوار . و ملّاح سخت بترسيد ، و بعد از انديشه‌ى بسيار گفت : " چاره آنست كه بادبان سياه كنيم و روى كشتى سياه كنيم و قاصد روى بدين ولايت نهيم ، تا مگر سلامت يابيم . و اگرنه همه را بكشند و بخورند . پس روى كشتى و بادبان سياه بكرديم و روى بديشان نهاديم ؛ و زنگيان را سخت خوش آمد . و به بازرگانى رفتيم ، و هرچه به درمى خريده بوديم به صد دينار سرخ مىخريدند . و ملك زنگبار را با من دوستى افتاد . و در ولايت ايشان نمك نبود . من پاره‌يى نمك به ملك فرستادم و مطبخى را بگفتم كه چون به كار برد . ملك را عظيم خوش آمد و چندانى مال و نعمت و زر و