تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى ) — صفحة 385

مساهمون:

ص٣٨٥
شكار رفته بود ؛ به كوهى رسيد ، برآنجا سنگى يافت ، بران نوشته كه : راه شهرستان زرين اينست ، امّا هفت كوه را مىبايد گذاشتن ، ميان هر كوهى چندين روزه راه و در ميان هر كوهى آفتى ديگر پيش آيد . بعد ازان ملك سالى به برگ راه مشغول شد ، و چون سر سال بود با هزارهزار و پانصد هزار مرد و چندين هزار صنّاعان آهنگ راه كرد . و در ميان كوه اوّل چندين هزارهزار كپى پيش‌آمدند . و در ميان كوه دوّم چندين هزارهزار زرّافه ، هر يكى به بالاى سى گز . و در ميان كوه سيم مورچه بود ، هر يكى چند سگى . و در ميان كوه چهارم چندين هزار گرگ پيش آمدند . و در كوه پنجم چندين هزار مار بزرگ و اژدهاى صعب پيش‌آمدند . و در ميان كوه ششم سگساران بودند . و در ميان كوه هفتم مرغانى پيدا شدند ، هر يك چند شترى ، كه مرد و اسپ مىربودند ، و ملخ هر يك چند كبوترى ، و ريگ روان . و ملك فتوحى اين همه راه را بگذاشت و آن همه به مردى و چاره دفع كرد ، تا به شهرستان زرين رسيدند و به حيلت در آن بازكردند . و دران جايگاه آرام گرفتند ، و باغها را و نزهتگاهها را عمارت كردند و آب دادند و دست در كشت و كار و عمارت نهادند ، تا چنان شد كه مثلا ماننده‌ى بهشت . بعد ازان چون هفت سال برآمد ، روزى گردى برآمد ، و لشكرى ديدند كه مقدار ايشان پنج هزارهزار سوار بود ، با ملكى نام او غاويل ، و از شهرستان جابلقا همىآمد ، به طلب شهرستان زرين . پس ملك فتوحى در شهرستان بفرمود بستن ، و مدّت چهار ماه پيوسته جنگ مىكردند . پس از چهار ماه لشكرى گران‌مايه از زنگبار مىآمدند ، با ملكى نام او خنّاس ، و ملك غاويل با ايشان برآويخت و ايشان را همه هزيمت كرد و ملك زنگبار را بكشت . و بعد از چندين روز ديگر از شام لشكرى بيامد ، عدد ايشان دو بار هزارهزار مرد . غاويل با ايشان نيز حرب كرد و ايشان را هزيمت كرد . پس ده هزار مرد از شاميان به در شهرستان رفتند به زينهار . ملك فتوحى ايشان را زنهار داد ، و چون ديد كه لشكر جابلقا به چند كرّت كوفته شدند ، روزى ناگاه بيرون آمد و دو روز پيوسته كارزار مى كردند ، و لشكر شهرستان زرين آسوده بودند و پشت قوى ، تا ناگاه شاه جابلقا را بكشتند و لشكرش را هزيمت كردند ، و شش بار هزارهزار مرد با فتوحى جمع شدند . و فتوحى بفرمود تا زمينها به غلّه بكشتند و با سر عمارت شدند . تا روزى فتوحى به شكار رفته بود ، ناگاه به بيشه‌يى رسيد ، آبى ديد كه در ميان بيشه همىرفت سخت عظيم ، چنان كه كشتى همىبايست . پس فتوحى به كنار آب سنگى يافت
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى ) — صفحة 385 | ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى ) / نجم الدين سيف آبادى / زيگفريد وبر