ذكر شارستان زرين و شارستان رويين
اين هر دو حكايت و ذكر اين شارستان خارج مجمل التّواريخ بود ، امّا چون بدين لايق بود ، ذكر آن كرده شد و نوشته آمد ، تا كتاب تمام باشد و فايده دهد و ازين هر دو حكايت خالى نباشد .
ذكر شارستان زرين روايت كنند از عبد اللّه عبّاس رضى اللّه عنه كه او گفت :
از عوام شنيدم ، مؤذّن بيت المقدّس ، كه او گفت از كعب الأحبار شنيدم كه گفت چنين خواندم كه چون قابيل هابيل را بكشت به جهت خواهر ، أعناقه ؛ و اعناقه را از او بستد و از آدم بگريخت و سوى يمن شد . و او را از اعناقه دو پسر آمد ، يكى عوج كه او را به مادر بازخوانند ، كه از فرزندان آدم هيچكس به بالاى او نبود . و آن ديگر پسر را تاويل نام بود ، و تاويل را پيشه آهنگرى بود . و اوّل زنا او كرد و بر زنان عظيم مولع بودى ، چنان كه بدين سبب قابيل او را از ميان قوم بدر كرد . و او با فرزندان به ولايت زنگستان افتاد ، و آنجا كوهى آهن يافت و كوهى زر . و هنوز در آن زمان فرقى نبود ميان آهن و زر ، الّا سبب زنگ . و گويند تاويل را فرزندان بسيار شدند ، چنان كه افزون از هفتصد هزار جمع آمدند . و پس آنجا شهرستانى بنا كردند ، ديوار آن از آهن ، دوازده فرسنگ اندر دوازده فرسنگ ، و بالاى ديوار هشتاد گز و ده گز سطبرى . و در ميان آن شهرستان شهرى ديگر بكردند از زر خالص ، هفت فرسنگ در هفت فرسنگ ، و هشتاد گز بالاى ديوار و ده گز سطبرى . و در ميان هر دو شهرستان آبهاى روان ساختند و باغها كردند و نزهتگاهها . و ابليس عليه اللّعنة ايشان را رهنمونى كرد بر معادن جواهر از زمرّد و ياقوت و مرواريد و لعل و فيروزه ، تا آن شهرستان زرين را جمله به جواهر مرصّع كردند . و در آن جايگه كوشكها و خانهها ساختند ، جمله از زر و جواهر . و چندانى جواهر بر ديوار شهرستان زرين به كار بردند كه چشم از ديدار و شعاع آن خيره مىشد . و ابليس عليه اللّعنة ايشان را گمراه بكرد تا همه بتپرست شدند . و ايزد تعالى هم از ميان ايشان بديشان پيغامبران فرستاد . و ايشان آن پيغامبران را همه هلاك مىكردند ، تا خداى تعالى بريشان خشم گرفت و در شب از آسمان آتشى بفرستاد ، چنان كه همه را بسوخت و هيچ خلق از ايشان نماند . و مدّت هزار سال آن شهرستان و باغها و نزهتگاهها معطّل مانده بود .
بعد هزار سال پادشاهى بود در مصر ، و او را فتوحى خواندندى . روزى به