كه نيل جوى انگبين است در بهشت ، و فرات جوى مى ، و سيحان و جيحان دو جوى است به زمين هند . و نيز دو آبست : ازين جمله نيل آنست كه به مصر مىآيد از جبل القمر ، و شعب آن در دريا است از قبّة الأرض ، و شاخى به زمين نوبه طواف كند و سوى مصر آيد . و شعبهيى ازان به إسكندريّه رود ، و يكى به دمياط و به درياى شام كشد .
و روايتست كه حايذ بن ابى شلوم بن العيص بن اسحق بن الخليل ابراهيم عليه السّلام از پادشاه وقت به زمين مصر گريخت و آن عجايب رود نيل بديد . نذر كرد كه همىرود تا منبع رود نيل بداند . سى سال در ميان مردم برفت و سى سال ديگر تنها برفت بىمردم بر ساحل نيل ، تا به بحر اخضر رسيد . پس آنجا مردى را ديد در زير درختى سيب ، همى نماز كرد . حايذ بر وى سلام كرد ، او جواب داد و پرسيد كه : " چه مردى ؟ " حايذ نسب خويش بگفت و از حال آن مرد بازپرسيد . گفت : " من عمران بن فلان بن العيص بن اسحق بن ابراهيمام . " خود ابن عمّ او بود . پس گفت : " يا حايذ ترا اينجا چه آورده است ؟ " گفت : " نذر كرده بودم كه به منتهى نيل برسم . " عمران گفت :
" من نيز همين نذر كردهام . امّا مرا وحى كردند كه هم اينجا بباشم تا آخر عمر . " حايذ گفت : " مرا خبر ده تا آنجا كسى رفته است ؟ " عمران گفتا : " به من رسيده است كه از فرزندان عيص يكى آنجا رود . و شكّ نيست كه آن كس تو باشى . و من ترا آنچه بايد بگويم ، بدان شرط كه چون بازآيى ، اگر مرا مرده يا بى دفن كنى ، و اگرنه همينجا بباشى تا خداى تعالى وحى كند . " حايذ گفت : " هرچه گويى چنان كنم . " عمران گفت :
" بر ساحل مىرو تا به دابّهيى رسى سخت بزرگ ، چنان كه نه اوّلش بينى نه آخرش از بزرگى . نگر تا نترسى و جهد كن تا بر او نشينى ، كه به وقت طلوع آفتاب بشتابد آنجايگاه ، و به گاه غروب همچنين برود . و چون به زمينى رسى و كوه و صحرا همه آهنين بينى . چون بگذشتى به زمينى رسى همچنان كوه و درختان ، و هامونش نحاس باشد . چون برگذرى باز به زمينى سيم رسى ، هرچند چشم كار كند . و ازان پس به زمينى زر رسى . و چون به جايى رسيدى كه ديوارى بينى و قبّه و شرفههاى آن همه زرين و آنجا چهار در . آنجا فرود آيى كه آب از آنجا بيرون مى آيد . " پس حايذ برفت و همچنان كرد ، تا به جايى رسيد و آن عجايب ديد كه آب ازان سور مىآمد بيرون ، دران قبّهى زرين ، و ازان چهار در همى بيرون آمد ، و سه شاخ در زمين ناپيدا گشت و يكى بر زمين ميرفت ، و آن اصل رود نيل بود . پس
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى ) — صفحة 365
مساهمون: ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
ص٣٦٥