تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى ) — صفحة 345

مساهمون:

ص٣٤٥
خرقه‌ى ديگر بازگشاد مردى بر نگاريده نيكوروى ، درّاعه پوشيده و عصايى در دست گرفته ، گفت : اين صورت عيسى بن مريم است عليهما السّلام . و ما خيره مانده بوديم ، گفتيم : ديگر صورتها ندانيم ، امّا از صورت پيغامبر ما عجب مانده‌ايم . و اگر همه چنانست ، عجايب نيست . و از كجا پيش ملك افتاده است ؟ گفت : از خزينه‌هاى اسكندر ذو القرنين به من افتاد ، دست به دست به ميراث از پدر . پس پرسيد كه : شما به چه شغل آمده‌ايد ؟ گفتيم : پيغام بگزارديم به دعوت مسلمانى يا جزيه قبول كردن ، اگرنه ، حرب . پس به مسيح سوگند خورد كه : من مى دانم كه دين شما حقّ است و پيغامبر صادق ، و عيسى از وى خبر داده است . و اگر دانمى كه روميان دين عيسى بگذارندى ، مسارعت نمودمى در ظاهر كردن مسلمانى . امّا اگر من سخنى گويم پادشاهى بر من بشورد . پس ما را به خوبى بازگردانيد . چون بازآمديم ، امير المؤمنين ابى بكر بو عبيده‌ى جرّاح را به شام فرستاد با سى هزار سوار . و پس آن بود كه خالد بن الوليد را از عراق آنجا فرستاد ، و سپاه روميان شكسته شدند . " و آن را مختصرى ياد كرده‌ايم در خلافت ابو بكر رضى اللّه عنه .

قصّه‌ى اصحاب الكهف ، رضوان اللّه عليهم

ذكر ايشان گفته شده است ، امّا به وقتى معاويه و عبد اللّه بن العبّاس آنجا رسيدند ، در وقت غزات ملك الرّوم ، معاويه خواست كه دران كهف رود . آن ساعت عبد اللّه بن العبّاس گفت : " مهلا ، بايست ! نه خداى تعالى پيغامبر را مىگويد :
لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَيْهِمْ لَوَلَّيْتَ مِنْهُمْ فِراراً وَ لَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً
. « 1 » " بعد ازان معاويه چندين تن را در كهف فرستاد ، بادى صعب ، عاصف ، بيرون جست و ايشان را بينداخت و از كهف بيرون انداخت زاستر .

يونس النّبى ، عليه السّلام

چون فرمان يافت ، او را به كوفه دفن كردند . و اكنون مشهدى است آبادان ، و مقيمان باشند دران جايگاه . و من آنجا رسيده‌ام و زيارت كرده .
هامش
( 1 )Sure 18 , Teil von Vers 18 .
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى ) — صفحة 345 | ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى ) / نجم الدين سيف آبادى / زيگفريد وبر