عمر بن عبد العزيز به دير سمعان بمرد از ناحيت حمص ، و هم آن جايگاه دفن كردندش .
يزيد بن عبد الملك به دمشق مدفونست در تربت پدرش .
هشام بن عبد الملك به رصافه بمرد ، و هم آن جايگاه دفن كردندش .
وليد بن اليزيد او را به بخرا كشتند ، به تدمر از شام ؛ و هم آن جايگاه دفن كردندش .
يزيد النّاقص به دمشق بمرد ، و دفن كردندش . و مروان از گور برآوردش و بر درخت كشيد ، و باز هم بر درخت * او را دفن كردند .
ابراهيم بن الوليد اندر آب زاب غرقه شد ، و بازنديدندش .
مروان بن محمّد الحمار به زمين مصر اندر كشته شد ، به در كنيسهيى كه آن را ابو صير خوانند ، و رقيون نيز گويند . و سرش به كوفه آوردند و تنش هم آن جايگاه دفن بكردند - و اللّه أعلم .
ابو العبّاس سفّاح به انبار بمرد به آبله ، و به سامرّه دفن كردندش .
المنصور به بير ميمون بمرد ، و سر بالاى مكّه او را به حرم اندر دفن كردند سر گشاده .
المهدى گويند به ماسپدان بمرد ، كه شكارگاه رفته بود : اسپ را جايگاهى تنگ اندر راند ، از بناهاى ويران پشتش بشكست . و به روايتى چنان خواندم در كتابى كه بدين شكارگاه اندر بود ؛ بسيارى شكار را از هر جنس بر كوهى پيچيدند و جمله راهها را بگرفتند به دام و سگ و يوز ، و هيچ جاى ديگر راه نيافتند و به سته بماندند و به طاقت رسيدند از تشنگى ، تا جمله بخروشيدند و سر بر آسمان داشتند .
خداوند تعالى بارانى بفرستاد ، و آن جانوران را سيرآب شدند . و مهدى بازگشت و هيچ نتوانست گرفتن ، و بازگشت و به قصرى فرود آمد كه نوساخته بودند در بغداد ، و بياراسته بودند به فرشهاى بزرگوار و به همه تكلّف . و او سخت عظيم خرّم بود بدان عمارت و جاى ، كه درين وقت تمام پرداخته بودند . و آن شب تنها بود ، بياسود ، آواز هاتفى شنيد بدين بيت :
هاتف گفت : كأنّى بهذا القصر قد باد أهله * و قد درست علامه و منازله *
مهدى گفت : كذاك امور النّاس يبلى جديدها * و كلّ كريم سوف تبلى أنامله