همىنگريد . و چون فرود آمديم تكبير كرديم ، چنان كه زلزله در قصر افتاد . گفتيم :
اين ساعت فرود آيد . ملك كس به ما فرستاد كه ايدر هيچ مگوييد از دين خويش ، و ما را بار دادند . و ملك نشسته بود با جمله بطارقه . و همچنان برفتيم و بنشستيم .
ملك الرّوم تبسّم كرد و گفت : از شما چيزى نقص شود اگر تحيّت ملوك و ادب خدمت بجاى آريد ؟ گفتيم : ما اين كار را حلال نداريم . پرسيد كه : رسم شما چه باشد ؟
گفتيم : چون پيش خليفهى پيغامبر اندر رويم ، بگوييم : ألسّلام عليك . ملك الرّوم گفتا : پيغامبرتان را همچنين كرديد ؟ گفتيم : بلى و اللّه . ديگر باره بازپرسيد كه :
نماز و روزهى شما چگونه است ؟ ما شرح آن دادن گرفتيم . گفت : بزرگتر و عظيمتر چيست پيش شما ؟ گفتيم : لا إله إلّا اللّه و أللّه أكبر . و قصر ملك بلرزيد . و گونهى او زرد شد . پس گفت : هر جايگاه كه اين سخن گوييد در شهرهاى دشمنان شما را چنين ديوارها بلرزد ؟ ما گفتيم : نديدهايم جز اين جايگاه . گفت : نيكو باشد راستى گفتن . و اگر همه جاى چنين بودى نه دليل نبوّت بودى ، مگر حيلت . پس ما را جاى نيكو فرود آوردند . و شب چهارم كسى آمد و ما را بخواند . نماز خفتن ملك جايى خالى نشسته بود . پس عبيده بخواست و آنجا اندر خانكهاى كوچك ساخته بود . يكى را در بگشاد ، خرقهى سياه بيرون گرفت و بازگشاد . از سپيدى صورتى بر وى نگاشته بود سخت عظيم نيكو و راست و ماننده بود به همه * ، گفتى پيغامبر صلواة اللّه عليه است . چون ما آن را بديديم ، پنداشتيم پيغامبر است عليه السّلام ، ما را گريه برافتاد . ملك گفت : شما را چه بود ؟ ما گفتيم : اين صورت پيغامبر ماست بعينه . گفت : به حقّ دين شما كه اين صورت به صفت پيغامبر شما ماننده است ؟ ما گفتيم : به حرمت خدا و رسول كه اين صورت و شكل اوست . و پنداريم كه زنده در وى مىنگريم . پس اندر پيچيد و بجاى خويش بازنهاد و گفت : اين آخر صورتهاست . و من تعجيل كردم . پس يكى در ديگر بازگشاد ، و همچنان صورتى بازگسترد مردى كهل بر سان صورت و هيئت پيغامبر عليه السّلام و گفت : اين صورت ابراهيم خليل است . و باز صورتى ديگر بيرون آورد و بگشاد ، مردى آدمگونه و به كردار غمناكان نشسته ، مرا گفت : اين صورت موسى پيغامبر است كليم اللّه عليه الصّلوة و السّلام . و ديگر باره صورتى بيرون آورد ، همچنان بر خرقهى سياه از سپيد نيكو نگاشته ، گفت : اين صورت داود پيغامبر است . و صورت سليمان همچنين بنمود بر اسفيد نگاشته ، كه وى را دو پر بود و بجاى باز همىنهاد . و
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى ) — صفحة 344
مساهمون: ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
ص٣٤٤