تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى ) — صفحة 341

مساهمون:

ص٣٤١
ازان به جنس خويش بازگردى و ملك باشى برين قوم . " بختنصر گفت : " خداى تعالى از من توبه پذيرد ؟ " گفت : " بعد از مسخ شدن و به حال خويش بازآمدن پذيرد . " پس چون بختنصر به سراى خود اندر شد ، پر ديد كه همى از تنش بيرون آمد ، پسرش كليماس * را پيش خود خواند و مملكت به دو سپرد . و نخستين بار عقابى گشت و همه‌ى عقابان را همىزد و همىكشت ، و باز شير گشت و ستوه * همه جنس خويش را ، و برين مثال همىبود تا هفت سال بگذشت . پس خداوند تعالى به قدرت قديم خويش او را به صورت مردم بازگردانيد به حال خويش . و سوى ايوان آمد روز ديگر به صورت و زينت خويش ، و بر تخت بنشست ، تيغ حمايل كرده ، گفت : " اى مردمان ما صنم پرستيديم كه ازان نفع و ضرّ نيست . و من از خداى تعالى و صنع او عجايبها ديدم ، هركسى كه به يگانگى خداى تعالى اقرار دهد ، فبها ؛ و إلّا بدين تيغ سرش بر گيرم . " و به خانه اندر شد و همان شب بمرد . و كليماس ، پسرش ، پادشاهى بگرفت هم بران كفر قديم . و گفتند : " دانيال جادو است ، و بختنصر را آن همه به جادويى مىنمود . " پس روزى نشسته بود كه دستى پيدا گشت از ديوار و چيزى بران نوشته بود كه ندانستند خواندن ، و ازان حال مضطرب شدند . پس كليماس دانيال را بخواند و گفت : " سخن جادويى مردمان گفتند ، و من از بهر استقامت ملك نتوانستم ردّ كردن . " و عذرها خواست دانيال پيغامبر را ، و پس ازان كلمتها پرسيد كه نسخه بر داشته بودند ، و آن به زبان عبرى بود . و تفسير آن به تازى اين الفاظ است : بسم اللّه العلىّ الأعظم العظيم عزّ هذا الملك قد ذلّ و وزن فخفّ و جمع فتفرّق . تفسير خواست . دانيال گفت : " عزّ قد ذلّ ، ترا بعد از عزّ ذل رسد ؛ و وزن فخفّ ، عمل تو وزن كردند سبك آمد ؛ و امّا جمع فتفرّق ، ملكت تو پراكنده شد بعد از جمع . " هنوز آن را تمام نگفته بود كه پشّه‌يى بر ران او نشست و بازپريد و در بينى او رفت و مغزش خوردن گرفت . و چنان بود كه آواز پشه از مغز كليماس بيرون همىآمد ، و آن وقت راحت يافتى كه او را عمودهاى اهنين بر سر زدندى ، و اندران سپرى شد . و گويند بعد از وى برادرش ، گشتاسپ ، پادشاه شد - و اين سهو است . در بودن بختنصر و اين حالها خلاف نيست ، امّا نه لهراسپ بوده است ، امّا در عهد وى بوده است - و اللّه أعلم به .
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى ) — صفحة 341 | ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى ) / نجم الدين سيف آبادى / زيگفريد وبر