لهراسپ ايشان را به شهرها قسمت كرد و بسيارى را به زمين اصفهان فرستاد ، و مقام كردند - و مدينة اليهوديّه بديشان بازخوانند - و بعضى به شهر تستر . و اغلب نسب آن مردم اين شهرها بديشان كشد - و به جايگاه خويش گفته شود . و جماعتى كه بگريختند به حدّ روم و مدينهى پيغامبر قرار گرفتند ، چون خيبر و فدك و بنى قريظه و ديگرها - و خود پيش ازين گفتهايم بعضى . و دانيال پيغامبر عليه السّلام در جملهى اين اسيران بود كه بختنصر بازداشته بود ، با جماعتى از علماى بنى اسراييل بر قلعهى شوش - و تلّ آن اكنون پيداست - و اين قلعه را مادونيال خواندندى . و اگرچه نه جايگاه قصّه است ، حديث و احوال بختنصر ازين روايت بگويم . پس ذكر مقصود كنيم از دفينهى دانيال عليه السّلام .
روايتست كه بختنصر خوابى ديد عظيم سهمناك ، و كس تعبير ندانست . بعد ازان او را به دانيال پيغامبر رهنمونى كردند ، تا از زندان بيرون آيد . چون بيرون آمد هيچ نماز نبرد ، برسان ديگران . بختنصر گفت : " چرا تحيّت ملوك نكنى ؟ " دانيال پيغامبر گفت : " مرا خداى فرموده است كه بجز وى را سجده نكنم . " بعد ازان بختنصر را خوش آمد و سخت بزرگ آمدش سخن او را و گفتا كه : " يقينم شد كه اين خواب من تو گزارى . " و بپرسيدش . دانيال پيغامبر گفت : " از آنچه در خواب ديدى و تعبير آن به من وحى فرستادند . " پرسيد كه : " چون ديدم در خواب . " دانيال گفت : " صورتى ديدى كه سرش در آسمان و پايش در زمين بود و سينه و برش از سيم و شكمش از روى و رانها آهنين و ساقها تا به قدم از سفال . و تو اندران شگفت مانده بودى . بعد ازان سنگى از آسمان بر سر آن صنم افتاد و همه شكسته شد و برهم آميخت . و بعد ازان سنگ همىباليد و بزرگ همىشد ، تا همه روى زمين ازان پرگشت و ديگرها ناچيز گشت . و ازان پس هيچ نديدى ، مگر آسمان و سنگ . " بختنصر گفت : " راست گفتى ، همچنين ديدم . تأويل چيست ؟ " گفت : " صنم گروه عجماند ، زر پادشاهاناند و سيم بزرگان و نحاس فرود ايشان ، و آهن ميانهى مردم و سفال عامّه و رذّال . و سنگ كه بر سر آن آمد و ناچيز گشت ، بدان كه اندر آخر الزّمان پيغامبرى از تهامهى عرب بيرون آيد و هجرت كند هركجا خوشتر آيدش . نام او محمّد و احمد صلّى اللّه عليه و آله ، و كافران را خداى تعالى به دو بشكند و فرق كند ميان حقّ و باطل . و دين او قوّت گيرد تا قيامت . " بختنصر گفت : " كى باشد اين كار ؟ " گفت :
" هزار سال بيشتر بگذرد . " بختنصر دلتنگ گشت و دانيال را از زندان رها كرد و
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى ) — صفحة 339
مساهمون: ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
ص٣٣٩