تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى ) — صفحة 308

مساهمون:

ص٣٠٨
دختر محمود سبكتكين را به زن كرد ، و نكاح كردند . و سيّده امّ الملوك تدبير پادشاهى همىكرد ، و شمس الدّوله شاه خسرو را به جانب همدان فرستادند به پادشاهى ، و عين الدّوله ابو منصور بويه را به اصفهان . و اگرچه عين الدّوله از شمس الدّوله بزرگتر بود ولىّعهد شاهنشاه شمس الدّوله بود . و پيش ازين در سنه‌ى اربع و تسعين عمدة الدّوله ابو اسحاق بن معزّ الدّوله به مصر بمرد ، بعد از آنكه از آنجا بيامد به آذربايگان و ارمينيّه و به ديلمان اندر شد پيش قابوس بن وشمگير و به در رى آمد . و باز به خراسان شد پيش محمود و از آنجا به جانب كرمان رفت . و پس به ولايت بدر حسنويه اندرآمد پيش او ، و به مصر بازگشت . و عجايب است اين همه سفر او در مدّت دو سال . و چون به مصر بازرفت بمرد . و چون سيّده به همدان آمد شمس الدّوله با لشكر همدان به رى شد در خدمت سيّده ، مادرش ، و بر تخت رى بنشست . و بدر حسنويه ابو عيسى شادى را با سپاهى بسيار و گرانمايه با ايشان فرستاده بود ، و شاهنشاه مجد الدّوله و ديگر برادر ، عين الدّوله ، را به قلعه فرستادند . و ابو بكر رافع را به وزارت خلعت دادند . و او هم از خدم و معتمدان بدر حسنويه بوده بود . پس ، اندر سنه‌ى اربع مايه ، شاهنشاه مجد الدّوله را به فرمان سيّده بياوردند . و شمس الدّوله بيرون شهر آمده بود با سپاه ، و منتظر همىبود رسيدن بدر حسنويه را به ياورى . چون خبر آمد كه بدر حسنويه بازگشت ، شمس الدّوله سوى همدان بازآمد . و عين الدّوله را از قلعه بياوردند و سوى اصفهان فرستادند به پادشاهى خويش . و ابو العبّاس كاكو * ، خال سيّده ، را با او بفرستادند . و او پدر علاء الدّوله بود ، محمّد بن دشمنزار . و سبب بازگشتن بدر چنان بود كه وى به ياورى شمس الدّوله همىرفت به رى . چون به برزينجرد * رسيد خبر آوردند كه پسرش ، هليل ، به دينور عاصى گشت . و كردان بسيار بر وى جمع شدند و دست به خزينه‌ى بدر دراز كردند . و باز گرديد و به دينور با پسر كارزار كرد . و اين جماعت كه با بدر بودند ، خيانت كردند و بدر را بگرفتند و به دست پسر بازدادند . پس بدر هليل را گفت : " مرا پادشاهى و خزينه همه از بهر تو مىبايست . و اكنون خود پير شدم . مرا به دز ارينه بفرست ، تا آنجا نمازى و دعايى مىكنم . و تو دانى با پادشاهى خويش . " هليل همچنان كرد ، و بدان سخن بدر فريفته شد و هيچ از كار پدرش انديشه نامد . پس بدر حسنويه نامه‌ها روان كرد به حضرت بغداد به بهاء الدّوله ، پسر عضد الدّوله ، و به شمس الدّوله و ابو بكر رافع و ابو عيسى شادى ، و سپاه خواست . و طمع افكندشان دران ولايت ، و